{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای نوشتن داستانی بر اساس این موقعیت‌های خاص، می‌توانیم

برای نوشتن داستانی بر اساس این موقعیت‌های خاص، می‌توانیم یک روایت دراماتیک و احساسی خلق کنیم. در اینجا داستانی کوتاه با محوریت روابط پیچیده‌ی شخصیت‌ها ارائه می‌دهیم:

---

**عنوان: تقاطع سکوت**

تهیونگ، ستاره‌ی گروه محبوب بی‌تی‌اس، همیشه در میان نورافکن‌ها و تشویق‌ها غرق بود. اما در خلوت ذهنش، تنها یک نفر برایش آرامش به ارمغان می‌آورد: یونا، همسرش. یونا ۲۵ ساله، با چشمانی که عمق دریا را تداعی می‌کرد، و لبخندی که می‌توانست خستگی تورهای جهانی را از دوش تهیونگ بردارد. ازدواج آنها مخفیانه نبود، اما دور از چشم رسانه‌ها حفظ می‌شد تا تهیونگ بتواند هم به زندگی حرفه‌ای و هم به زندگی شخصی‌اش وفادار بماند.

در این میان، آت، خواهر کوچکتر تهیونگ، تازه ۲۰ سالش شده بود. او دانشجوی سال دوم دانشگاه بود و برخلاف برادرش، مسیر آرام‌تری را برای زندگی انتخاب کرده بود. آت و یونا نه تنها نسبت فامیلی داشتند، بلکه دوستی عمیقی بینشان شکل گرفته بود. یونا برای آت مانند یک خواهر بزرگتر بود؛ کسی که همیشه حرف‌هایش را می‌شنید، در امتحانات به او انگیزه می‌داد، و وقتی تهیونگ در سفر بود، آت پیش یونا می‌رفت تا شب‌های طولانی را با فیلم دیدن و خوردن هات‌چاکلت سپری کنند.

اما این صمیمیت، برای تهیونگ گاهی حس دوگانه‌ای ایجاد می‌کرد. از یک سو خوشحال بود که دوست‌داشتنی‌ترین افراد زندگی‌اش با هم کنار می‌آیند، از سوی دیگر، دلش برای لحظاتی که فقط مال خودش و یونا بود، تنگ می‌شد. یک روز که تهیونگ از تمرین به خانه برگشت، دید آت روی مبل لم داده و سرش را روی شانه‌ی یونا گذاشته است. هر دو داشتند آلبوم عکس‌های کودکی تهیونگ را مرور می‌کردند و می‌خندیدند.

تهیونگ لبخندی زد و گفت: «به نظر می‌رسه دارید خاطرات خجالت‌آور من رو مرور می‌کنید.»

یونا نگاهش کرد و گفت: «بیا اینجا، آت داشت تعریف می‌کرد که چطور تو بچه‌گی عاشق آواز خوندن توی حیاط خونه‌تون بودی و همسایه‌ها فکر می‌کردن یه گربه‌ی بیمار داره ناله می‌کنه!»

آت با خنده اضافه کرد: «و حالا همین گربه‌ی بیمار تبدیل به سوپراستار شده!»

تهیونگ کنارشان نشست و نگاهش به یونا و خواهرش دوخته شد. در آن لحظه، چیزی در دلش گفت که این دقیقاً همان چیزی است که همیشه می‌خواسته: خانواده‌ای گرم، همراه با عشق و خنده. اما همان شب، وقتی آت به دانشگاه برگشت و تهیونگ و یونا تنها ماندند، تهیونگ بازوی یونا را گرفت و آهسته گفت: «می‌دونی... گاهی حس می‌کنم آت جای من رو توی زندگی تو پر کرده.»

یونا مکثی کرد، سپس دستش را روی گونه‌ی تهیونگ گذاشت و گفت: «تهیونگ جان، آت خواهر توئه، و برای من هم مثل خواهر شده. اما تو شوهر منی. هیچ‌کس نمی‌تونه جای تو رو بگیره، نه در قلب من، نه در زندگی‌ام. آت جوانه، نیاز به راهنمایی داره، و من خوشحالم که می‌تونم کنارش باشم. اما تو، تو خانه‌ی منی.»

تهیونگ بااین حرفا تحریک میشه
توی کامنت
دیدگاه ها (۱)

سلام به قشنگای من این رمانو که نوشتم در مورد خواهر جونگ کوک ...

واقعا

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 111✦...................

پارت بیستم ویکسه هفته بعدزایمان سخت بود. آت شانزده ساعت درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط