{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 111
✦.................................

یونا سرش پایین بود و انگشت‌ هایش را آن‌قدر محکم در هم قفل کرده بود که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند، حرف‌های تهیونگ هنوز در سرش می‌چرخید.

تهیونگ: بریم.

یونا: کجا؟

تهیونگ: خوابگاهت.

یونا: لازم نیست برسونیم.

تهیونگ: الان حوصله‌ی بحث ندارم، یونا.

یونا چیزی نگفت فقط دوباره صورتش را سمت پنجره برگرداند. تهیونگ ماشین را روشن کرد و راه افتاد.
...

ـ [ 5:20 عصر | مقابل خوابگاه ]

ماشین لوکس تهیونگ که جلوی ساختمان قدیمی خوابگاه ایستاد، چند نفر از دختر هایی که جلوی ورودی بودند ناخودآگاه سر چرخاندند... نگاه‌ها روی ماشین، بعد روی تهیونگ نشست.

تهیونگ حتی یک‌بار هم به آن‌ها نگاه نکرد فقط پیاده شد دور ماشین رفت و در سمت یونا را باز کرد

یونا آهسته پایین آمد...

همین که وارد ساختمان شدند، چند نگاه سنگین از اطراف روی یونا نشست؛ بعضی‌ ها با تعجب به تهیونگ نگاه می‌کردند و بعضیا هم آشکارا با حسادت.

تهیونگ فقط یک‌بار سرش را بالا آورد و نگاه سردی به جمع انداخت... همان کافی بود؛ همه ساکت شدند.

یونا با خستگی گفت:

یونا: لازم نیست این‌طوری نگاهشون کنی.

تهیونگ: من کاری نکردم

یونا: نگاهت خودش کاره

تهیونگ پوزخند کوتاهی زد. یونا از پله‌ها بالا رفت و تهیونگ پشت سرش حرکت کرد.

ـ [ چند دقیقه بعد | اتاق یونا ]

یونا جلوی در ایستاد، کلید را چرخاند و وارد شد.

اتاق کوچک بود؛ تخت یک‌نفره، یک میز قدیمی، چند کتاب و لباس‌هایی که گوشه‌ ای مرتب روی هم گذاشته شده بودند... هیچ‌چیز شبیه خانه‌ی مجلل تهیونگ نبود.

تهیونگ چند قدم داخل آمد

تهیونگ: بشین یه کم استراحت کن.

یونا: خوبم.

تهیونگ: یونا، صورتت هنوز رنگ نداره.

یونا: فقط خسته‌ام.

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد و برگشت سمت در... اما همان لحظه چشمش روی چیزی افتاد که گوشه‌ی میز افتاده بود؛ بیبی‌چک.

قدمش متوقف شد، نگاهش آرام پایین رفت... یک جعبه‌ی کوچک سفید.

تهیونگ چند ثانیه فقط به آن خیره ماند بعد جلو رفت. یونا که متوجه نگاهش شده بود، ناگهان رنگش پرید:

یونا: تهیونگ...

اما دیر شده بود تهیونگ جعبه را برداشت چشم‌هایش روی نوشته‌ی روی بسته ثابت ماند... سکوت طولانی‌تر از چیزی که باید.

تهیونگ به‌آرامی سرش را بلند کرد:

تهیونگ: این چیه؟

یونا: ...

تهیونگ: یونا!

یونا: ...

تهیونگ جعبه را روی میز گذاشت، اما این بار با صدایی محکم‌تر پرسید:

تهیونگ: گفتم این چیه؟

یونا با ترس نگاهش کرد:

یونا: مال... مال دوستمه.

چشم‌های تهیونگ برای یک لحظه ریز شد

تهیونگ: دوستت؟

یونا سریع سر تکان داد

یونا: آره

تهیونگ: توی اتاق تو؟

یونا: آورده بود... من فقط-

صدایش بلند شد:

تهیونگ: دروغ نگو!!

یونا از جا پرید. تهیونگ جعبه را دوباره برداشت و نگاهش کرد؛ بعد نگاهش روی صورت یونا برگشت

تهیونگ: برای چی اینجاست؟

یونا لب‌هایش را به هم فشار داد.

تهیونگ: چرا رنگت پرید؟

یونا: تهیونگ، لطفا بذارش سر جاش.

تهیونگ: چند وقته اینجاست؟

یونا: چی؟

تهیونگ: این تست.

یونا سکوت کرد و همین سکوت کافی بود.

تهیونگ خنده‌ی کوتاه و بی‌باوری کرد

تهیونگ: لعنتی...

جعبه را روی میز گذاشت.

تهیونگ: شما دخترا همتون مثل همین! نباید بهت اعتماد میکردم.

یونا با ناباوری نگاهش کرد

یونا: چی؟

تهیونگ: فکر میکردم حداقل این قسمت بینمون واقعی بوده...

یونا: هست!

تهیونگ: پس این چیه؟

یونا: گفتم مال من نیست!

تهیونگ با خشم برگشت سمتش

تهیونگ: پس مال کیه؟!

یونا: گفتم مال دوستم-

تهیونگ: کدوم دوستت؟!
دیدگاه ها (۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 112✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 110✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109✦...................

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_45یونا دستش را روی دهانش گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط