{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکت

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکترگفت: به سیرک شهر برو آنجا دلقکی هست، اینقدر تو را می خنداند که غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم....

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..

‌.

.
دکتر گفت: به جهنم که همان دلقکی!
مرد گفت : بووووق پول ویزیت دادم باید درمانم کنی!
دکتر گفت : برو بابا من فقط همونو بلد بودم دیگه درمانه دیگه ای بلد نیستم!
مرد گفت : پس پولمو پس بده!
و دکتر پول دلقک را پس داد.
نکته داستان : آن مرد دروغ گفت و دلقک نبود
اری او یک اصفهانی اصیل بود
ولی پول خود را پس گرفت و سپس به سراغ دلقک رفت!!!!!!!!
خخخخ
دیدگاه ها (۷)

:مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناسی رفت و از غم بزرگی که در دلش بود برای دکتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط