{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرنده ی ‌غمگینی در قفس

پرنده ی ‌غمگینی در قفس
زل زده به ماهی کوچکی
در تنگی بلوری ...
و زیر لب زمزمه می کند
دیوانه !
نمی رود چرا !
دَرِ قفس که باز است ...!
دیدگاه ها (۱)

من میگویم : "هیچی"هیچی...مثل همیشهیعنی باز بپرس...یعنی نزدیک...

من کشته کرشمه مژگان که بر جگر...خنجر زد آنچنان که نگه را خبر...

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ ، ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ می‌کند ﮐﻪﺍﯾﻦ ...

آزادے به بریدن زنجیرهااز دست و پا خلاصه نمی شود، آزادے به اح...

تکاپو پارت 2 بخش 2

وقتی شب دهان باز می‌کند تا زمزمه کند، صدایش دیگر نجوای باد ن...

پارت ۵۱ رومان _ سناریو _ پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط