{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی.

همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت.

از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت.

انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد.

در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟”

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”

پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!”

پدر خم شد،

سنگ را برداشت

و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..
دیدگاه ها (۶)

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک م...

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در ...

شکر خدا که لحظه ی از هوش رفتنت …خواهر نداشتی، غم معجر نداشتی...

امام سجاد علیه السّلام فرمودند: ما مِن قَطرةٍ أحَبَّ إلی الل...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا خشکش زد.نفسش...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط