قهوه های جاویدان
قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۷ / صفحه پنجم :
ذوق و شوق تمام وجودم را فرا گرفته بود . تمام خانه را تمیز کردم . غزل کلی میوه و شیرینی خوشمزه خرید و همه شان رو چیدیم و روی میز گذاشتیم . راهرو را تمیز کردیم روی ایوان فرش پهن کردیم و آنقدر شور و نشاط در من لبریز بود که نمیتوانستم تاب بیاورم تا که دوباره دور هم جمع شویم . بوی غذاهای مادربزرگ تمام خانه را دربرگرفته بود و درحالی که مادربزرگ برایمان اسپند دود می کرد من فقط به اطراف نگاه میکردم ، آنقدر حالم خوب بود که حتی نمیتوانستم بنشینم و همچون زامبی ها وسط حال ایستاده بودم و از بوی دود اسپند و غذا لذت میبردم . لحظات شیرینی بود . در همین حال بودیم که زنگ در به صدا درآمد . به سوی حیاط دویدم تا در را باز کنم و پس باز کردن در با چهره ای آشنا ولی پیر مواجه شدم . عمویم بود . خیلی پیر شده بود . او حتی برای تشییع جنازه ی عمو تیمور هم نیامده بود . فقط اسم و لقب برادر بزرگتر را بر دوش میکشید . میخواستم به او لبخند بزنم اما انگار چیزی مانع من میشد . مات و مبهوت به او نگاه میکردم . خودش سکوت را شکست :« چقدر بزرگ شده ای ؟»
گفتم :« برای شما آیا این جمله تکراری نیست ؟» پاسخ داد :« شاید . به عموی پیرت اجازه ی ورود نمیدهی ؟ آنقدر از من متنفری که به همهی خواهر و برادرانم زندگی زدی و فقط مرا بیخبر گذاشتی ؟ »
چیزی نگفتم و فقط در را کامل برایش باز کردم . صدای دمپایی های کهنه و اقدس خانومی مادربزرگ به صدا درآمد که انگار خیلی منتظر پسرش بود . او را به بغل گرفت و خوشآمد گویی کرد . آن لحظه بود که باخود گفتم ( چرا ؟ واقعا این رفتار درک ناپذیر است . چرا هیچ حرفی به او نزد ؟ چرا باید تمام کارهایی که باید میکرد و نکرد سرزنشش نکرد ؟ چرا او را به بغل گرفت و با خوش رویی با او صحبت کرد ؟ نکند آنقدر مریض است که او را با دیگر فرزندانش اشتباه گرفته ؟)
کاری نمیشد کرد . باید همچنان منتظر دیگر همه ها و عموهایم میماندم .
قسمت ۷ / صفحه پنجم :
ذوق و شوق تمام وجودم را فرا گرفته بود . تمام خانه را تمیز کردم . غزل کلی میوه و شیرینی خوشمزه خرید و همه شان رو چیدیم و روی میز گذاشتیم . راهرو را تمیز کردیم روی ایوان فرش پهن کردیم و آنقدر شور و نشاط در من لبریز بود که نمیتوانستم تاب بیاورم تا که دوباره دور هم جمع شویم . بوی غذاهای مادربزرگ تمام خانه را دربرگرفته بود و درحالی که مادربزرگ برایمان اسپند دود می کرد من فقط به اطراف نگاه میکردم ، آنقدر حالم خوب بود که حتی نمیتوانستم بنشینم و همچون زامبی ها وسط حال ایستاده بودم و از بوی دود اسپند و غذا لذت میبردم . لحظات شیرینی بود . در همین حال بودیم که زنگ در به صدا درآمد . به سوی حیاط دویدم تا در را باز کنم و پس باز کردن در با چهره ای آشنا ولی پیر مواجه شدم . عمویم بود . خیلی پیر شده بود . او حتی برای تشییع جنازه ی عمو تیمور هم نیامده بود . فقط اسم و لقب برادر بزرگتر را بر دوش میکشید . میخواستم به او لبخند بزنم اما انگار چیزی مانع من میشد . مات و مبهوت به او نگاه میکردم . خودش سکوت را شکست :« چقدر بزرگ شده ای ؟»
گفتم :« برای شما آیا این جمله تکراری نیست ؟» پاسخ داد :« شاید . به عموی پیرت اجازه ی ورود نمیدهی ؟ آنقدر از من متنفری که به همهی خواهر و برادرانم زندگی زدی و فقط مرا بیخبر گذاشتی ؟ »
چیزی نگفتم و فقط در را کامل برایش باز کردم . صدای دمپایی های کهنه و اقدس خانومی مادربزرگ به صدا درآمد که انگار خیلی منتظر پسرش بود . او را به بغل گرفت و خوشآمد گویی کرد . آن لحظه بود که باخود گفتم ( چرا ؟ واقعا این رفتار درک ناپذیر است . چرا هیچ حرفی به او نزد ؟ چرا باید تمام کارهایی که باید میکرد و نکرد سرزنشش نکرد ؟ چرا او را به بغل گرفت و با خوش رویی با او صحبت کرد ؟ نکند آنقدر مریض است که او را با دیگر فرزندانش اشتباه گرفته ؟)
کاری نمیشد کرد . باید همچنان منتظر دیگر همه ها و عموهایم میماندم .
- ۵.۱k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط