🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۸⋆. ୨୧˚⋆
ناروتو با تمام عصبانیت که داشت وسایلش رو جمع کرد و به خوابگاه بخش سلطنتی رفت.
سریع دست به کار شد و شروع به کار کرد.
وقتی که می خواست استراحت کنه و ناهار بخوره ساسکه اون رو صدا زده بود.
🦊: تو روحش حتی نمی زاره یه لقمه از همین غذاهای بدمزه ی قصر بخورم😒
🦊: بله؟
💙: هی ناروتو بیا نزدیک تر
💙: بقیه هم لطفا بیرون برین
وقتی بقیه بیرون رفتن، ساسکه از کناره میزش یه کاسه داد به ناروتو.
🦊: وایییییی دمت گرم
💙: نوش جون
ساسکه به ناروتو یه کاسه رامن داد و ناروتو شروع کرد و با ولع خوردن.
💙: چقدر اینجوری دوست داشتنی میشی
🦊:نفهمیدم... چیزی گفتی؟
💙: نه چیز خاصی نبود..... خب دیگه زود باش برو که شک نکنن
🦊: باشه
ناروتو بلند شد و سریع رفت که به کارهاش برسه که هانا اومد سراغش.
♬: هی اسمت ناروتو بود دیگه؟
🦊: چته دوباره؟
♬: بانو هیناتا کارت داره
🦊: بانو هیناتا دیگه کیه؟
♬: بیا دنبالم
ناروتو و هانا به سمت اتاق هیناتا رفتن. هیناتا که خیلی مشتاقانه منتظر ناروتو بود، با صدای با عجله رفت سمت در و ناروتو توی اتاق کشید و در رو بست
💜: وایی خیلی منتظرت بودم
🦊: چرا باید منتظرم باشی
💜: نمیدونییی چقدر وقتی فهمیدم که به بخش سلتنطی اومدی خوشحال شدم
🦊: چرا باید خوشحال شی؟
💜: این حرف هارو بی خیال بیا و بشین، برات غذا آماده کردم.
🦊: شرمنده ولی من غذا خوردم
💜: اگه دست ملکه آینده رو رپ کنی بد می بینی حالا بشین بخور
هیناتا به بهترین آشپز ها گفته بودن که یک میز مجلل درست کنن
🦊: اینا خیلی زیادن
💜: هرچقدر تونستی بخور😊
🦊: اهم.... باشه
و شروع کرد به خوردن.
وقتی داشت استیک رو می جویید مثل خرگوش ها شده بود و به نظره هیناتا توی اون لحظه ناروتو خیلی گوگولی شده بود. خم شد و لپ ناروتو رو بوسید
ناروتو یک متر پرید عقب، درحالی که به خاطره کار هیناتا سرخ شده بود لپش رو گرفته بود
🦊: این.. این چه معنی میده؟
💜: اگه با این کار انقدر سرخ میشی خیلی خیلی دلم می خواد بدونم با کارایی که در آینده می خوام باهات بکنم قیافت چه شکلی میشه🤭😄
🦊: م.. من باید برم
💜: به سلامت☺️
ناروتو سریع از اونجا خارج شد و هکین طوری زمزمه می کرد
🦊: وای وای وای این چه کاری بود؟ منظورش چیه کارای آینده؟ مگهخودش نامزد نداره؟ زناهم زنای قدیم یادم باشه ازدواج نکنم زنم بره با بقیه مردا اینجوری کنه.
ناروتو روز رو با همین حرفا گذروند و تمام لحظه خا داشت به هیناتا بدوبیرا می گفت.
وقتی شب شد به زور تونست بخوابه.
وقتی بالاخره خوابش برد صدایی شنید.
🦊: چته کیه؟(لحن خواب آلود)
💙: ناروتو؟ منم بلند شو
🦊: منم کیه؟
💙: ساسکه
ناروتو یهو پرید
🦊: تو اینجا چه قلطی می کنی؟(با داد)
💙: مرض
🦊: 😳
💙: اهم... شرمنده نباید اینطوری حرف میزدم، ولی آروم تر صحبت کن. حال داری پاشیم بریم بگردیم
🦊: نه
💙: که اینطور🥲
ناروتو که قیافه ی مشتاق ساسکه رو یهو پکر دید دلش سوخت
🦊: ولی حوصلم سر رفته بیا بریم بگردیم
💙: 😃
🦊: ولی ساعت چنده؟
ساسکه یه نگاه به ساعت مچیش کرد
💙: اوه ساعت ۱۲:۳۰ چجوری حواسم نبود
🦊: پس نمی تونیم بریم بیرون
💙: حیف شد🥲
بازم دل ناروتو لرزید
🦊: اشکال نداره جایی هست که دلت بخواد نشونم بدی؟
💙: آره😃
🦊: کج_
حرف ناروتو نصف نیمه موند چون یکی از همکار های ناروتو توی خواب بلند شد و شروع کرد به حرف زدن.
ساسکه و ناروتو هردو جیغ بنفشی کشیدن، فکر نی کردن که لو رفتن بدون اینکه بدونن اون عادت طرف بود.
بقیه با هم یهو پریدن بالا.
ساسکه سریع زیر پای ناروتو رو گرفت و بغلش کرد و رفتن از اونجا قبل از اینکه اونا بتونن ببیننشون.
🦊: واییی چه سریع😃
💙: فقط حیف که دوربینا می تونن بگیرنمون😕
🦊: خب کجا رو می خواستی نشونم بدی؟
💙: بیا بریم اتاقم رو نشونت بدم
🦊: باشه
رفتن توی اتاق ساسکه و ساسکه رگباری وایستاد توضیح دادن.
💙: خب ناروتو انجا بخش غذا خوریه اونحا بخش مطالعه اونجا هم بخشه تمیرن هنر های رزمی انجا هم_
🦊: ساسکههههه😠من خوابم مباد اومدم بگیم چن منه؟ فکر کردم باید جای قشنگی باشه الان به من چه اینجا و اونجا می کنی؟
💙: شرمنده🥲
ناروتو بازم نتونست قیافه ی ناراحت ساسکه رو ببینه
🦊: خب شرمنده نباید اینجوری حرف میزدم😕
💙: نه حق داری🥲
ولی یچیزی ناروتو هانا چرا اومده بود دنبالت؟
🦊: هانا کیه؟
💙: زیر دست بانو هیناتا
🦊: اوه حالا که یادم اومد می خواستم یچیزی بهت بگم
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۸⋆. ୨୧˚⋆
ناروتو با تمام عصبانیت که داشت وسایلش رو جمع کرد و به خوابگاه بخش سلطنتی رفت.
سریع دست به کار شد و شروع به کار کرد.
وقتی که می خواست استراحت کنه و ناهار بخوره ساسکه اون رو صدا زده بود.
🦊: تو روحش حتی نمی زاره یه لقمه از همین غذاهای بدمزه ی قصر بخورم😒
🦊: بله؟
💙: هی ناروتو بیا نزدیک تر
💙: بقیه هم لطفا بیرون برین
وقتی بقیه بیرون رفتن، ساسکه از کناره میزش یه کاسه داد به ناروتو.
🦊: وایییییی دمت گرم
💙: نوش جون
ساسکه به ناروتو یه کاسه رامن داد و ناروتو شروع کرد و با ولع خوردن.
💙: چقدر اینجوری دوست داشتنی میشی
🦊:نفهمیدم... چیزی گفتی؟
💙: نه چیز خاصی نبود..... خب دیگه زود باش برو که شک نکنن
🦊: باشه
ناروتو بلند شد و سریع رفت که به کارهاش برسه که هانا اومد سراغش.
♬: هی اسمت ناروتو بود دیگه؟
🦊: چته دوباره؟
♬: بانو هیناتا کارت داره
🦊: بانو هیناتا دیگه کیه؟
♬: بیا دنبالم
ناروتو و هانا به سمت اتاق هیناتا رفتن. هیناتا که خیلی مشتاقانه منتظر ناروتو بود، با صدای با عجله رفت سمت در و ناروتو توی اتاق کشید و در رو بست
💜: وایی خیلی منتظرت بودم
🦊: چرا باید منتظرم باشی
💜: نمیدونییی چقدر وقتی فهمیدم که به بخش سلتنطی اومدی خوشحال شدم
🦊: چرا باید خوشحال شی؟
💜: این حرف هارو بی خیال بیا و بشین، برات غذا آماده کردم.
🦊: شرمنده ولی من غذا خوردم
💜: اگه دست ملکه آینده رو رپ کنی بد می بینی حالا بشین بخور
هیناتا به بهترین آشپز ها گفته بودن که یک میز مجلل درست کنن
🦊: اینا خیلی زیادن
💜: هرچقدر تونستی بخور😊
🦊: اهم.... باشه
و شروع کرد به خوردن.
وقتی داشت استیک رو می جویید مثل خرگوش ها شده بود و به نظره هیناتا توی اون لحظه ناروتو خیلی گوگولی شده بود. خم شد و لپ ناروتو رو بوسید
ناروتو یک متر پرید عقب، درحالی که به خاطره کار هیناتا سرخ شده بود لپش رو گرفته بود
🦊: این.. این چه معنی میده؟
💜: اگه با این کار انقدر سرخ میشی خیلی خیلی دلم می خواد بدونم با کارایی که در آینده می خوام باهات بکنم قیافت چه شکلی میشه🤭😄
🦊: م.. من باید برم
💜: به سلامت☺️
ناروتو سریع از اونجا خارج شد و هکین طوری زمزمه می کرد
🦊: وای وای وای این چه کاری بود؟ منظورش چیه کارای آینده؟ مگهخودش نامزد نداره؟ زناهم زنای قدیم یادم باشه ازدواج نکنم زنم بره با بقیه مردا اینجوری کنه.
ناروتو روز رو با همین حرفا گذروند و تمام لحظه خا داشت به هیناتا بدوبیرا می گفت.
وقتی شب شد به زور تونست بخوابه.
وقتی بالاخره خوابش برد صدایی شنید.
🦊: چته کیه؟(لحن خواب آلود)
💙: ناروتو؟ منم بلند شو
🦊: منم کیه؟
💙: ساسکه
ناروتو یهو پرید
🦊: تو اینجا چه قلطی می کنی؟(با داد)
💙: مرض
🦊: 😳
💙: اهم... شرمنده نباید اینطوری حرف میزدم، ولی آروم تر صحبت کن. حال داری پاشیم بریم بگردیم
🦊: نه
💙: که اینطور🥲
ناروتو که قیافه ی مشتاق ساسکه رو یهو پکر دید دلش سوخت
🦊: ولی حوصلم سر رفته بیا بریم بگردیم
💙: 😃
🦊: ولی ساعت چنده؟
ساسکه یه نگاه به ساعت مچیش کرد
💙: اوه ساعت ۱۲:۳۰ چجوری حواسم نبود
🦊: پس نمی تونیم بریم بیرون
💙: حیف شد🥲
بازم دل ناروتو لرزید
🦊: اشکال نداره جایی هست که دلت بخواد نشونم بدی؟
💙: آره😃
🦊: کج_
حرف ناروتو نصف نیمه موند چون یکی از همکار های ناروتو توی خواب بلند شد و شروع کرد به حرف زدن.
ساسکه و ناروتو هردو جیغ بنفشی کشیدن، فکر نی کردن که لو رفتن بدون اینکه بدونن اون عادت طرف بود.
بقیه با هم یهو پریدن بالا.
ساسکه سریع زیر پای ناروتو رو گرفت و بغلش کرد و رفتن از اونجا قبل از اینکه اونا بتونن ببیننشون.
🦊: واییی چه سریع😃
💙: فقط حیف که دوربینا می تونن بگیرنمون😕
🦊: خب کجا رو می خواستی نشونم بدی؟
💙: بیا بریم اتاقم رو نشونت بدم
🦊: باشه
رفتن توی اتاق ساسکه و ساسکه رگباری وایستاد توضیح دادن.
💙: خب ناروتو انجا بخش غذا خوریه اونحا بخش مطالعه اونجا هم بخشه تمیرن هنر های رزمی انجا هم_
🦊: ساسکههههه😠من خوابم مباد اومدم بگیم چن منه؟ فکر کردم باید جای قشنگی باشه الان به من چه اینجا و اونجا می کنی؟
💙: شرمنده🥲
ناروتو بازم نتونست قیافه ی ناراحت ساسکه رو ببینه
🦊: خب شرمنده نباید اینجوری حرف میزدم😕
💙: نه حق داری🥲
ولی یچیزی ناروتو هانا چرا اومده بود دنبالت؟
🦊: هانا کیه؟
💙: زیر دست بانو هیناتا
🦊: اوه حالا که یادم اومد می خواستم یچیزی بهت بگم
- ۲.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط