چشمهایش به من افتاد و همانجا فهمید

چشمهایش به من افتاد و همانجا فهمید
خواستم از همه پنهان کنم اما فهمید...

به خودم خیره شدم، صورت او را دیدم
عاقبت آینه هم راز دلم را فهمید

ماه من رد شد و دیوانه تر از پیش شدم
جزر و مد راز عجیبیست که دریا فهمید

سیب را گاز زدم ،مزه ی آتش می داد
شاید از رنگ لبم بود که حوا فهمید...

خواستم منکر این عشق شوم، بدتر شد
سمت من آمد و پلکی زد و دنیا فهمید

الهی فدات بشم..بمیرم برای تنهایی هات
مظلوم من..جونم فدات. عمرم.. دردت تو تنم..
دیدگاه ها (۴)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

*راز دل*ماه وش : با شنیدن صدای در که باز شد متحیر شدم مگه قر...

دفتر خاطرات پارت سی و سه

#فنجانی_چای_باخداقسمت پنجاهاین حس در چنگالم نبود.. خواه، نا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط