{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت ای حکیم چرا همسرم یک گل

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت: ای حکیم! چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر می میرد این قدر دوست دارد؟ ولی مرا که هر روز برایش می میرم و زنده می شوم دوست ندارد؟ حکیم لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگ بود، با وایبر برام بفرستش!
دیدگاه ها (۱)

⌛ بے ﺣـﻮﺻﻠـگے ﯾﻌﻨـے:⏪ﻫـﺪﻓـ

پسری که

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺷﯿﻤﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻮﺩ :ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﻣﻨﯿﺰﯾﻢ ﭼﯿﺴﺖ؟ﻧﻮﺷﺘ...

...

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

CHERRY BLOSSOMPart 34رز از کافه زد بیرون...هوای سرد مثل سیلی...

بیب من برمیگردمپارت : 94چند روز بود که تو این عمارت و جنگل ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط