{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثنوی یک قصه‌ای دارد بس زیبا و ارزشمند

مثنوی یک قصه‌ای دارد بس زیبا و ارزشمند

حکایت یک گاو است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبزِ خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد، علفی باقی نمی گذارد .چاق و فربه می‌شود
اما شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تن‌اش گوشت شده بود، آب می‌شود.

حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی‌های بی‌خود ما آدم‌هاست.

حکایت‌‌ همان ترس‌هایی است که هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد، فقط لحظه‌هایمان را هدر می‌دهد.

یک روز چشم باز می‌کنی، به خودت می‌آیی، می‌بینی عمرت در ترس به آینده ای نامعلوم گذشته
و تو لذتی از روز‌هایت نبردی.

عادت کرده‌ایم هر روز یک دل مشغولی پیدا کنیم.
یک روز غصه گذشته های دور و نزدیک ر‌هایمان نمی‌کند، یک روز دلواپسی فردای نیامده.

مدتی است فکرم مشغول این تک بیت «باید پارو نزد ، وا داد» شده است.
خوب است گاهی، دلمان را به دریا بزنیم، توکل کنیم و امیدوار باشیم موج بعدی که می‌آید
ما را به جاهای خوب خوب برساند.
دیدگاه ها (۱۴)

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

با #یاد_خدا دل‌ها #آرام می‌گیرد #خدا #زندگی#قرآن#توکل #آرامش...

Part ²⁷ات ویومیخواستم حرف بزنم اما زنگ در مانع شد در باز شد ...

بسم الله الرحمن الرحیم صحیفه سجادیه قسمت سوم :شرحی مختصر :ش...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.ات هنوز هر روز به راه...

dark life = 44صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آ...

«دختر کوچولوی من» پارت 8

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

از ترس تا اعتمادpart: 9«آخر» ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط