{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها میخولم یه خاطره خیلی خنده دار براتون تعریف کنم....

بچه ها میخولم یه خاطره خیلی خنده دار براتون تعریف کنم....
آماده اید؟
خاطره:
شب شده بود توی بغل بابام خواب بودم خیلی احساس خوبی داشتم صبح شد و از خواب بیدار شدم و بابام هنوز بیدار نشده بود اولین بارش بود انقد میخوابید مامانم اومد و هرچی بابامو صدا زد بیدار نشد و بعدش یه چیزایی شبیه آب از چشمش میریخت پایین چرا اینجوری میکرد نمیدونم ولی معلوم بود بابام خیلی از کار خسته شده بوده که تا این موقع خواب بود و با فریاد های مامانمم بیدار نمیشد مامانم رفت بیرون و بعد از یه مدتی دیدم با داییم و عموم اومدن داخل اتاق من فقط 6 ماهم بود مطمعنن باید از دیدنشون خوشحال میشدم مامانم منو از تو بغل بابام برداشت و دایی و عموم بابامو بلند کردن و بردن رفتیم یه جایی که خیلی شلوغ بود بابامو بردن داخل یه اتاق و بعدش یه آقایی اومد بیرون و یه چیزی به داییم گفت و داییم و بقیه هم مثل مامانم یه چیزی مثل آب از چشمشون میریخت پایین داییم اومد و به مامانم گفت باید یه خونه براش درست کنیم تا بتونه بهتر بخوابه خونه جدیدشو کنار کلی خونه دیگه درست کردن و همچنین خیلی کوچیک به حدی بود که فقط بابام بتونه توش بخوابه بابامو گذاشتن داخل خونشو درشم بستن چند سال گذشت و بابام هنوز از خواب بیدار نشده بود حتما بابام خیلی خسته شده بوده ولی من صبرم زیاد بود پس مثبازم صبر کردم یه مدت دیگه هم گذشت اما بابام بازم بیدار نشد که نشد الان 14 سالی میشه که بابام خوابیده و هنوز بیدار نشده نمیدونم دلش واسه من تنگ شده یا نه؟ میدونی فک کنم بابام از یه کم بیشتر خسته بود😅
دیدگاه ها (۱)

کی گفته ایشون یه آدم بی رحم و جذابه؟! ایشون فقط و فقط یه نین...

استوری درخواستی

کمک..صبح پاشدم دیدم بابام خونه نیست..امروز نباید میرفت سرکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط