p4
p4
با حس دستی که روی شونم بود هینی کشیدم سرم رو بالا اوردم.
دراکو کنارم نشسته بود و دستشو رو شونم گذاشته بود.لبخند ملیحی به لب داشت و با چشمای اقیانوسیش به من نگاه میکرد
+مگه خودت بهم نگفتی تحمل کنم.....پس توهم تحمل کن.....یه روزی همهی اینا تموم میشه ویکتوریا.....خوشحال باش که تنها نیستیم،ماهمدیگرو داریم
قطره ای اشک از چشمام ریخت.
_نمیتونم دراکو نمیتونم....دیگه نمیخوام ریخت ولدمورتو ببینم....یا بخوام ماموریت های غیر ممکنی رو انجام بدم.....من فقط خستهم....خستهم از اینکه مجبورم همه این کارا رو انجام بدم و همیشه تظاهر کنم حالم خوبه و مشکلی پیش نیومده.
سرم رو دوباره روی زانو هام گذاشتم بلند بلند گریه کردم.
دراکو
تحمل دیدن اشک هاشو نداشتم....دستم بردنم دورش و اونو توی بغلم کشیدم و موهاشو نوازش کردم
+آروم باش ویکتوریا...تموم میشه....همهی اینا تموم میشه
خیسی اشک هاش رو روی پیراهنم حس میکردم.موهای قهوه ای رنگش دوره صورتش ریخته بود.
چند دیقه گذشت و بالاخره آروم شد.سرشو اورد بالا و با چشمای قرمز نگاهم کرد.
ویکتوریا
صدای ضربان قلب شو دستی که توی موهام میکشید باعت شد گریهم بند بیاد.اولین بار بود که توی بغلش بودم
آروم خودم از توی بغلش بیرون کشیدم و بهش نگاه کردم.میدونستم از خجالت سرخ شدم
_مم....ممنونم
+واسه چی؟
_خیلی بهتر شدم
لبخندی زد.از روی زمین پاشد و دستشو به سمتم دراز کرد.
+پاشو.....باید بریم ناهار بخوریم
ساعتمو نگاه کردم.ساعت یک بود
دستشو گرفتم و از روی زمین بلند شدم.
به سمت روشویی رفتم و آبی به صورتم زدم.
داشتم از در میرفتم که صدای میرتل از پشت سرم اومد.
"میخوای بری ویکتوریا؟باز منو تنها میزاری؟
سرمو برگردوندم.دراکو با تعجب به میرتل نگاه کرد
_برمیگردم نگران نباش
و از دره دستشویی خارج شدم
با حس دستی که روی شونم بود هینی کشیدم سرم رو بالا اوردم.
دراکو کنارم نشسته بود و دستشو رو شونم گذاشته بود.لبخند ملیحی به لب داشت و با چشمای اقیانوسیش به من نگاه میکرد
+مگه خودت بهم نگفتی تحمل کنم.....پس توهم تحمل کن.....یه روزی همهی اینا تموم میشه ویکتوریا.....خوشحال باش که تنها نیستیم،ماهمدیگرو داریم
قطره ای اشک از چشمام ریخت.
_نمیتونم دراکو نمیتونم....دیگه نمیخوام ریخت ولدمورتو ببینم....یا بخوام ماموریت های غیر ممکنی رو انجام بدم.....من فقط خستهم....خستهم از اینکه مجبورم همه این کارا رو انجام بدم و همیشه تظاهر کنم حالم خوبه و مشکلی پیش نیومده.
سرم رو دوباره روی زانو هام گذاشتم بلند بلند گریه کردم.
دراکو
تحمل دیدن اشک هاشو نداشتم....دستم بردنم دورش و اونو توی بغلم کشیدم و موهاشو نوازش کردم
+آروم باش ویکتوریا...تموم میشه....همهی اینا تموم میشه
خیسی اشک هاش رو روی پیراهنم حس میکردم.موهای قهوه ای رنگش دوره صورتش ریخته بود.
چند دیقه گذشت و بالاخره آروم شد.سرشو اورد بالا و با چشمای قرمز نگاهم کرد.
ویکتوریا
صدای ضربان قلب شو دستی که توی موهام میکشید باعت شد گریهم بند بیاد.اولین بار بود که توی بغلش بودم
آروم خودم از توی بغلش بیرون کشیدم و بهش نگاه کردم.میدونستم از خجالت سرخ شدم
_مم....ممنونم
+واسه چی؟
_خیلی بهتر شدم
لبخندی زد.از روی زمین پاشد و دستشو به سمتم دراز کرد.
+پاشو.....باید بریم ناهار بخوریم
ساعتمو نگاه کردم.ساعت یک بود
دستشو گرفتم و از روی زمین بلند شدم.
به سمت روشویی رفتم و آبی به صورتم زدم.
داشتم از در میرفتم که صدای میرتل از پشت سرم اومد.
"میخوای بری ویکتوریا؟باز منو تنها میزاری؟
سرمو برگردوندم.دراکو با تعجب به میرتل نگاه کرد
_برمیگردم نگران نباش
و از دره دستشویی خارج شدم
- ۱.۵k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط