P2
P2
بعد از حدود دو سه دیقه دستشو از روی صورتش برداشت.
+من....من میرم میخوابم
_تولدت مبارک
با تعجب نگام کرد
+تو از کجا میدونستی؟
_اِممم...از بچه ها شنیدم
+آها
از روی کاناپه بلند شد و به سمت پله ها رفت
آروم زیر لبی گفت:ممنون
و از پله ها بالا رفت.
امکان نداشت دراکوی به اون مغروری از کسی تشکر کن یا از اون بدتر جلوی کسی گریه کنه،امکان نداشت.
رفتنشو تماشا کردم و وقتی کامل از نظر ناپدید شد منم کتابمو برداشتم و از روی مبل بلند شدم و آروم به سمت خوابگاه رفتم.دروباز کردم و پاورچین پاورچین به سمت تختم که گوشهی اتاق بود رفتم.کتابم رو روی میز عسلی گذاشتم بعد از خستگی خوابم برد
صبح با صدای پانسی از خواب بیدار شدم
*ویکی....ویکی....ویکتوریا پاشو دیگه
چشمام رو به سختی باز کردم
_هااااااان؟ولم کنن خوابم میادددد
*خرس گنده پاشو به صبحونه نمیرسیا...از ما گفتن بود
_هوففففف
از روی تخت بلند شدم و به سمت مستر رفتم بعد هم لباسامو عوض کردم با پانسی و دخترای دیگه به سمت سرسرا رفتیم.
روی میز ها صبحانه چیده شده بود همه مشغول خوردن بودن
*جا نییییست اهههه
_انقد غر نزن پانسی الان پیدا میکنیم
چشم چرخوندم با دیدن جای خالی انگشتمو به سمت اونجا گرفتم
_دیدی جا هست
به سمت صندلی های خالی رفتیم و نشستیم.میلی به صبونه نداشتم
تصور اینکه فرداشب قراره چه کاری انجام بدم اشتهام رو کور کرده بود.
قهوهی روی میز رو برداشتم و توی فنجون ریختم و قلپی ازش خوردم.
تلخیش...گرماش....قهوه بهترین چیزه دنیاست
همینطوری که داشتم با قهوه خودم خفه میکردم دستی از پشتم اومد و فنجون رو از دستم گرفت
کیه که این عطر و انگشترو نشناسه...دراکو بود
+انقد قهوه نخور حالت بد میشه
_نمیتونم نخورم
+حداقل یه چیزی کنارش بخور....به خودت رحم کن داری میکشی خودتو
فنجون رو روی میز گذاشت و رفت.
واااااای خدا رگای دستشوووووووو.....عععععععرررر....لحنشششش
نگاهی به پانسی انداختم.با خنده داشت بهم نگاه میکرد
*بی معرفت دوست پسر پیدا میکنی به من بگو ناسلامتی دوستتم
_دوست پسرم نیست
*عهههه....جدی میگی؟
_هوم
خندمو نمیتونستم کنترل کنم.برشی از کیک روی میز برداشتم و مشغول به خوردن شدم
بچه ها یه چیزی فهمیدم...وقتی که دراکو دامبلدورو میکشه حدودا چند روز بعد از تولدش بوده
خیلی گناه دارههه😭😭😭
و یه نکته که توی این داستان پانسی روی دراکو کراش نداره و اونطوری که ماها فکر میکنیم نیست:)
بعد از حدود دو سه دیقه دستشو از روی صورتش برداشت.
+من....من میرم میخوابم
_تولدت مبارک
با تعجب نگام کرد
+تو از کجا میدونستی؟
_اِممم...از بچه ها شنیدم
+آها
از روی کاناپه بلند شد و به سمت پله ها رفت
آروم زیر لبی گفت:ممنون
و از پله ها بالا رفت.
امکان نداشت دراکوی به اون مغروری از کسی تشکر کن یا از اون بدتر جلوی کسی گریه کنه،امکان نداشت.
رفتنشو تماشا کردم و وقتی کامل از نظر ناپدید شد منم کتابمو برداشتم و از روی مبل بلند شدم و آروم به سمت خوابگاه رفتم.دروباز کردم و پاورچین پاورچین به سمت تختم که گوشهی اتاق بود رفتم.کتابم رو روی میز عسلی گذاشتم بعد از خستگی خوابم برد
صبح با صدای پانسی از خواب بیدار شدم
*ویکی....ویکی....ویکتوریا پاشو دیگه
چشمام رو به سختی باز کردم
_هااااااان؟ولم کنن خوابم میادددد
*خرس گنده پاشو به صبحونه نمیرسیا...از ما گفتن بود
_هوففففف
از روی تخت بلند شدم و به سمت مستر رفتم بعد هم لباسامو عوض کردم با پانسی و دخترای دیگه به سمت سرسرا رفتیم.
روی میز ها صبحانه چیده شده بود همه مشغول خوردن بودن
*جا نییییست اهههه
_انقد غر نزن پانسی الان پیدا میکنیم
چشم چرخوندم با دیدن جای خالی انگشتمو به سمت اونجا گرفتم
_دیدی جا هست
به سمت صندلی های خالی رفتیم و نشستیم.میلی به صبونه نداشتم
تصور اینکه فرداشب قراره چه کاری انجام بدم اشتهام رو کور کرده بود.
قهوهی روی میز رو برداشتم و توی فنجون ریختم و قلپی ازش خوردم.
تلخیش...گرماش....قهوه بهترین چیزه دنیاست
همینطوری که داشتم با قهوه خودم خفه میکردم دستی از پشتم اومد و فنجون رو از دستم گرفت
کیه که این عطر و انگشترو نشناسه...دراکو بود
+انقد قهوه نخور حالت بد میشه
_نمیتونم نخورم
+حداقل یه چیزی کنارش بخور....به خودت رحم کن داری میکشی خودتو
فنجون رو روی میز گذاشت و رفت.
واااااای خدا رگای دستشوووووووو.....عععععععرررر....لحنشششش
نگاهی به پانسی انداختم.با خنده داشت بهم نگاه میکرد
*بی معرفت دوست پسر پیدا میکنی به من بگو ناسلامتی دوستتم
_دوست پسرم نیست
*عهههه....جدی میگی؟
_هوم
خندمو نمیتونستم کنترل کنم.برشی از کیک روی میز برداشتم و مشغول به خوردن شدم
بچه ها یه چیزی فهمیدم...وقتی که دراکو دامبلدورو میکشه حدودا چند روز بعد از تولدش بوده
خیلی گناه دارههه😭😭😭
و یه نکته که توی این داستان پانسی روی دراکو کراش نداره و اونطوری که ماها فکر میکنیم نیست:)
- ۱.۴k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط