{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Portal of love

Portal of love
pt 19(last part)
بوسه ای رو لبای جیمین زد و چشمای اشکیش رو بست و خابید.
صبح شده بود. یونگی از خاب بلند شد. نگاهی به جیمین کرد. هنوز بیهوش بود. یونگی هرگاه به معشوقه اش در اون حالت نگاه میکرد....قلبش ذرد میگرفت و چشماش پر اشک میشد. دستش رو گذاشت رو پیشونیش. سپس انگشتشو گذاشت رو لبای جیمین. لباش میلرزید. از جاش بلند شد و سمت آشپز خونه قصر. خودش با دستای خودش غذا های مفید برای معشوقه اش درست میکرد. چون میدونست جیمین فرشته اس و غذاهای شیاطین رو مانند گوشت خفاش، بدن سوسک، دنده های مار، کرم و..... نمیخوره براش غذاهای خوشمزه ای درست کرد. مثل سوپ قارچ، کمپوت میوه، گوشت مرغ و.... بعد از درست کردن غذا به سمت اتاقش حرکت کرد. در رو باز کرد و دید جیمین چشماش بازه. سینی رو گذاشت رو میز و رفت سمت جیمین و در آغوش گرفتش.
_وایی... بیبی من.... ببخشید ببخشید ببخشید
+آهه.. ام... سرورم.من متاسفم. بهتون دروغ گفتم....
_اشکال نداره. جیمین... تصمیم گرفتم بین دو تا جهان ملائک و شیاطین صلح ایجاد کنم. به کمک تو.
+اممم... عالیه. میتونیم باهم باشیم؟
_البته.
و یونگی لباشو گذاشت رو لبای جیمین. عاشقانه میبوسید اما با احتیاط. روی جیمین خیمه زد اما جوری که زخماش درد نگیره. بدنشو آروم آروم از زیر لباس لمس و نوازش میکرد. با شنیدن صدای معده ی جیمین که قار و قور میکرد از روش بلند شد. سینی رو برداشت و گذاشت رو پای خودش و با دستای خودش به معشوقه بی حالش غذا میداد. چند لحظه بعد تهیونگ در زد و اومد داخل.
=وایی... جیمین خوبی؟
_ناسلامتی پادشاهته ها....
=میدونم. خودش گفت اینجوری صدام کن
+ هی هی دعوا نکنید. من خوبم ته ممنون.
= خدارو شکر. هق. شما دوتام که به هم رسیدید. هقق
+او او او. تو رو یادم نرفته. به معشوقت میرسونیمت.
_معشوقه داره؟
+آره بابا. میشناسمش. باهم بزرگ شدیم. باباش محافظ شخصی من بوده.
_وقتی دروازه بین دنیا ها برداشته شد تو هم میرسی به معشوقت.
=واییییی ذوققق یوهوووو(ذوقمرگی)
+،_(خنده)
خلاصه. جیمین چند روز تو رخت خاب بود تا کامل حالش خوب شه و یونگی هم ازش محافظت میکرد. روز موعود رسید. جیمین میتونست رو پاش وایسه. جیمین و یونگی داخل جنگل بودند. دست همو گرفتن که همون لحظه دروازه ظاهر شد. جیمین دست یونگی رو ولکرد و از دروازه خارج شد. از اونطروف دستش رو دوباره داخل دروازه به سوی یونگی دراز کرد و یونگی هم دستشو گرفت. بعد خوندن یه ورد خاص........ دروازه ناپدید شد. دنیا ها باهم ترکیب شدند دیگر هیچ مرزی بین دنیا ها نبود و قصر یونگی و قصر جیمین هم یکی شدند و به قصری طوسی رنگ و بزرگ تبدیل شدند.
شیاطین و ملائک باهم صلح کردند و هرکس هم که مشکلی با این قضیه داشت زندانی میشد تا اقدامی نکند.
تهیونگ ویو.
همه چی خوب بود. همه در صلح و دوستی بودند و دنیا در آرامش بود اما... دل تهیونگ هنوز آشوب بود. هرچی گشته بود موفق به پیدا کردن معشوقه اش نشده بود و اکنون در کنار یه چشمه نشسته بود که ناگهان دستی رو شونه هایش احساس کرد. سریع بلند شد و برگشت. با چیزی که دید باورش نمیشد. چشمانش رو باز و بسته کرد و مالید که چهره ی هنان شخص برایش واضح تر شد. معشوقه اش بود. جونگ کوک. هردو یکدیگر را در آغوش گرفتند. اکنون همه در خوشحالی بودند.
جیمین داخل بالکن ایستاده بود و خوشحالی مردم رو تماشا میکرد که دستی رو دور شکمش احساس کرد. یونگی درحالی که لخت لخت بود خم شد و تو گوش جیمین زمزمه کرد:
_حالا که همه غرق آرامشن.... من و تو هم بریم رو تخت خوش بگذرونیم؟ هوم؟(بلیز جیمین رو دراورد)
+چه ایده خوبی. فقط بگو ایندفعه کسی مزاحممون نشه
(یونگی همینطور که شلوار و باکسر جیمینو میداد پایین گفت)
_ نگران نباش بیبی. کسی مزاحم نمیشه. همه تو شهر درحال خوش گذرونی ان.
یونگی جیمین رو پرت کرد رو تخت و روش خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبای جیمین.
در همین حین جیمین گفت:
+آههه... ددی.... دوستت دارم!
_اوممم... بیبی (بوسیدن) من بیشتر دوستت دارم!

♡پایان♡
دیدگاه ها (۱۷)

فیک جدید (کوکمین) ژانر: یکم اسمات، خشن، سادیسمی، عاشقانهتعدا...

Danger of love pt 1کوک درحال تمیز کردن گیلاس های مشروب بود ک...

Portal of love Pt 18تو یک لحظه تمام خاطرات خودش و جیمین براش...

Portal of love Pt 17داخل آن جمعیت فراوان و میان آن همه شیاطی...

Portal of love Pt13ویو صبحجیمین آروم آروم چشمای نازشو باز کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط