{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم

( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۷۵

شاهزاده جونکوک ادامه داد
جونکوک : هیچوقت نخواستم ناراحتت کنم هیچوقت هم نمی خواهم الان میرم اما اینو بدون که خیلی دوست دارم دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر کرد دیدمت با لحن آرامى صدایم کردى و این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود با سوالم ذهنتان را هم کمى درگیر کرد؟
تو عاشقم هستی ! ساده… میخواهم تو را جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر کرد اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد! رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد تیر اخر را زدی وقتی که گفتی
! تو عاشقم هستی ؟ مرا از هر تجرد سیر کرد
آنائل که هیچی نمی گفت فقط اشک هایش رو صورت اش موج میزدن شاهزاده جونکوک بوسه ای را رویه پیشانی آنائل گذاشت و از رویه تخت بلند شد وقتی از اتاق می رفت بیرون از پشته سر اش نگاهی به آنائل کرد داشت از آخه دل اش گریه میکرد
جونکوک
« فقط بگو نرو من پیشت می‌مانم فقط با گفتن یه نرو من کنارت می مونم و اشک هایت را پاک میکنم خواهش میکنم آنائل »
شاهزاده جونکوک چشم هایش پر از اشک شدن از اتاق خارج شد
آنائل : شا.. شاهزاده...
جونکوک به حیات قصر رفت باران آهسته ای می بارید
جونکوک نگاهی به آسمان کرد
جونکوک : داری مثله دله من یا مثله دله آنائل کی باری
آدریانو با بدو از باغچه رفت خیلی سریع از پله ها رفت بالا و بدو در زدن وارده اتاق آنائل شد آنائل داشت گریه میکرد سریع آمد پیش اش
آدریانو : باید یه چیزی بهت بگم آنائل گوش کن
جونکوک بهت خیانت نکرده اون شب فلاویا ازم خواست تا جونکوک رو مست بیارم اتاق کاترینا اما من همچین کاری نکردم جونکوک را بردم اتاق دیگه ای و تو اتاق کاترینا یکی از خدمه ها رو فرستادم تا رو تخت اش بخوابد و همان لباس جونکوک را که همان شب ازت گرفتم رو بردم اتاق کاترینا گذاشتم تا اونا باور کنند که جونکوک اونجاست اما
آنائل با شنیدن این حرف ها شوکه شد
آنائل : یع یعنی
آدریانو : آره اما جونکوک آن شب آنجا نبود جونکوک بهت خیانت نکرده
آنائل : یعنی این یک سال و هفت ماه رو هیچی از جونکوک ناراحت بودم اون داره الان میره
آدریانو: سریع برو جلو اش رو بگیر و نزار بره
آنائل اشک هایش را پاک کرد و از تخت پایین شد با بدو از اتاق خارج شد
در حال دویدن با خود اش گفت
آنائل : جونکوک خواهش میکنم نرفته باشی لطفا نرو .....


@h41766101
دیدگاه ها (۱)

( فصل ۲) سلطنت بی رحم پارت ۷۶آنائل با دویدن به حمایت قصر رفت...

چرا گزارش میکنید چی از جونم میخواهید 💔⁉️

( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم پارت ۷۴صبح شده بود صبح دلگیر با هوای...

( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم پارت ۷۳ ماتیاس: چه بلای سره خواهرم آو...

p15بورام:نه هیچی*بغص*پاشد رفت اتاقشویو بورام:رفتم تو اتاق نا...

وقتی نمیزاشتی …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط