( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۷۳
ماتیاس: چه بلای سره خواهرم آوردید حتا دیگر نمیزارم یه لحظه هم اینجا بماند
شاهزاده جونکوک با عصبانیت آمد جلوی ماتیاس ایستاد
جونکوک : به چه حقی همسرم را میبری
آنائل با گریه های که میکرد همش به ماتیاس میگفت
آنائل : لطفا ولم کن
ماتیاس : اینجا خواهرم عذاب بکشد ولی من نبرم اش
پادشاه: شاهزاده ماتیاس آرام باشید
شاهزاده جونکوک با عصبانیت دست آنائل را گرفت و به سمته خود اش کشوند
جونکوک : نمیزارم جایی ببریش
آنائل دست جونکوک را ول کرد و وسط ماتیاس و جونکوک ایستاد با صدای بلند داد زد
آنائل : کافیه بس کنید دیگه طاقت ندارم ولم کنید
همینکه میخواست قدمی بردارد یهو چشم هایش سیاهی رفتن و کم مونده بود بیافتد اما شاهزاده جونکوک دست هایش را دوره کم*ره آنائل حلقه کرد و براید استایل بغل اش کرد
به سمته اتاق رفت درحال رفتن صدا زد
جونکوک : طبیب سلطنتی را خبر کنید زود
وارده اتاق شد و آنائل را رویه تخت گذاشت و پتو را رو اش کشید کنار اش نشست و موهای زرد اش را از روی صورت اش کنار زد
جونکوک : دیگه نمیزارم ناراحت بشی اگه با دیدن من ناراحت میشی پس دیگه جلوی چشم هایت ظاهر نمیشم
طبیب سلطنتی آمد شاهزاده از رویه تخت بلند شد و از اتاق خارج شد
همه پشته در اتاق منتظر بودن تا طبیب بیاد همینکه طبیب از آمد بیرون جونکوک سریع رفت سمت اش
جونکوک : چه اتفاقی برایش افتاده
طبیب : نگران نباشید از استرس زیاد
بیهوش شدند و بخاطر اینکه به بچه شیر میدهد غذا نمیخورد بدن اش ضعیف شده است یکم دارویی گیاهی بهش داده ام بر اثر آنها زود بهوش نمی آید
بعد از شنیدن حرف های طبیب همه از آنجا رفتن ماتیاس میخواست برود داخل اتاق اما شاهزاده جونکوک مانع شد
جونکوک : خودم میخواهم بروم بهش برسم شما میتوانید برید اتاق تان و استراحت کنید
ماتیاس : با اینکه بهت اعتماد ندارم ولی باز هم به تو می سپارم اش
جونکوک سری تکون داد و وارده اتاق شد خیلی آرام رفت سمت اش و کناره اش نشست دست اش را گرفت
و بوسه ای را رویه پشته دست اش گذاشت موهای پیشانیش را کنار زد و با لحن غمگین و پر از درد اش زمزمه کرد
جونکوک : بخاطر من این بلا ها سرت آمد همش تقصیره منه معذرت میخواهم حتا یه لحظه هم نمیتوانم ازت دور بشم فقط یه دفعه دیگه دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل، با دیدن تو نمی تپد میلــرزد ..
پاییز را دوست دارم برای وقت هایی که کنارت هستم و دلتنگت میشوم …! همان وقت ها که بی اختیار خودم را در آغوشت جای میدهم دستانت را دورِ بودنم حلقه میکنی
قربان صدقه ی احساساتم میروی و من زیرکانه سرما را بهانه میکنم تا مبادا بفهمی که دوست داشتنت چه بر سرم آورده !
شاهزاده جونکوک از رویه تخت بلند شد و رفت سمته اتاق جان وارده اتاق شد و رفت پیشه جان
جونکوک : شاهزاده کوچولوم خوابیدی تو فرشته رو زمین منی نفسم
جونکوک جان خیلی آرام رویه پیشانیش بوسید و به سمته
تختی بزرگی که تویه اتاق جان بود رفت رو اش دراز کشید از خسته گی زیاد همینکه چشم هایش را بست خواب اش برد .....
@h41766101
پارت ۷۳
ماتیاس: چه بلای سره خواهرم آوردید حتا دیگر نمیزارم یه لحظه هم اینجا بماند
شاهزاده جونکوک با عصبانیت آمد جلوی ماتیاس ایستاد
جونکوک : به چه حقی همسرم را میبری
آنائل با گریه های که میکرد همش به ماتیاس میگفت
آنائل : لطفا ولم کن
ماتیاس : اینجا خواهرم عذاب بکشد ولی من نبرم اش
پادشاه: شاهزاده ماتیاس آرام باشید
شاهزاده جونکوک با عصبانیت دست آنائل را گرفت و به سمته خود اش کشوند
جونکوک : نمیزارم جایی ببریش
آنائل دست جونکوک را ول کرد و وسط ماتیاس و جونکوک ایستاد با صدای بلند داد زد
آنائل : کافیه بس کنید دیگه طاقت ندارم ولم کنید
همینکه میخواست قدمی بردارد یهو چشم هایش سیاهی رفتن و کم مونده بود بیافتد اما شاهزاده جونکوک دست هایش را دوره کم*ره آنائل حلقه کرد و براید استایل بغل اش کرد
به سمته اتاق رفت درحال رفتن صدا زد
جونکوک : طبیب سلطنتی را خبر کنید زود
وارده اتاق شد و آنائل را رویه تخت گذاشت و پتو را رو اش کشید کنار اش نشست و موهای زرد اش را از روی صورت اش کنار زد
جونکوک : دیگه نمیزارم ناراحت بشی اگه با دیدن من ناراحت میشی پس دیگه جلوی چشم هایت ظاهر نمیشم
طبیب سلطنتی آمد شاهزاده از رویه تخت بلند شد و از اتاق خارج شد
همه پشته در اتاق منتظر بودن تا طبیب بیاد همینکه طبیب از آمد بیرون جونکوک سریع رفت سمت اش
جونکوک : چه اتفاقی برایش افتاده
طبیب : نگران نباشید از استرس زیاد
بیهوش شدند و بخاطر اینکه به بچه شیر میدهد غذا نمیخورد بدن اش ضعیف شده است یکم دارویی گیاهی بهش داده ام بر اثر آنها زود بهوش نمی آید
بعد از شنیدن حرف های طبیب همه از آنجا رفتن ماتیاس میخواست برود داخل اتاق اما شاهزاده جونکوک مانع شد
جونکوک : خودم میخواهم بروم بهش برسم شما میتوانید برید اتاق تان و استراحت کنید
ماتیاس : با اینکه بهت اعتماد ندارم ولی باز هم به تو می سپارم اش
جونکوک سری تکون داد و وارده اتاق شد خیلی آرام رفت سمت اش و کناره اش نشست دست اش را گرفت
و بوسه ای را رویه پشته دست اش گذاشت موهای پیشانیش را کنار زد و با لحن غمگین و پر از درد اش زمزمه کرد
جونکوک : بخاطر من این بلا ها سرت آمد همش تقصیره منه معذرت میخواهم حتا یه لحظه هم نمیتوانم ازت دور بشم فقط یه دفعه دیگه دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل، با دیدن تو نمی تپد میلــرزد ..
پاییز را دوست دارم برای وقت هایی که کنارت هستم و دلتنگت میشوم …! همان وقت ها که بی اختیار خودم را در آغوشت جای میدهم دستانت را دورِ بودنم حلقه میکنی
قربان صدقه ی احساساتم میروی و من زیرکانه سرما را بهانه میکنم تا مبادا بفهمی که دوست داشتنت چه بر سرم آورده !
شاهزاده جونکوک از رویه تخت بلند شد و رفت سمته اتاق جان وارده اتاق شد و رفت پیشه جان
جونکوک : شاهزاده کوچولوم خوابیدی تو فرشته رو زمین منی نفسم
جونکوک جان خیلی آرام رویه پیشانیش بوسید و به سمته
تختی بزرگی که تویه اتاق جان بود رفت رو اش دراز کشید از خسته گی زیاد همینکه چشم هایش را بست خواب اش برد .....
@h41766101
- ۱۳.۷k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط