عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت 48
ویو راوی
سفیر از خشم شدید به املیا حمله ور شد املیا هم چشماشو بست و منتظره ضربه ای از طرف سفیر شد که صدای اومد ولی صدای ضربه خوردن او نبود صدای شمشیر بود چشماشو باز کرد و دید تهیونگ شمشیری جلوی سفیر کشیده و خودش هم جلوی املیا وایستاده سکوت کل سالن رو تحت خودش قصر داده بود
که تهیونگ گفت
_ حتی اگه خطای از بانو املیا سر بزنه که مطمئنم نمیزنه ، هیچکس ، تاکید میکنم هیچکس حق نداره روی همسر من دست بلند کنه ( صدای بلند )
سفیر = اخه .........
_ ببینم تو امروز میخوای سالم از این قصر بیرون بری یانه
سفیر = بل....بله ( لکنت)
_پس چیزی درباره همسرم نشوم
تهیونگ سمت املیا اومد و دستش رو گرفتم و باخودش برد رو سکو و کنار خودش نشوندش ، املیا هم از این کارش کم مونده بود شاخ دربیاره و زویی هم با دیدن این صحنه اروم میخندید و به املیا چشمک میزد
_ مراسم رو ادامه بدید
همه به جاهاشون برگشتن و خدمتکار دوباره شروع کرد به خوندن مدتی گذشت و نوبت به هدیه پسر و عروس رسید املیا میخواست که پاشه که تهیونگ نزاشت و خودش پاشد و کادو رو از دست خدمتکار گرفت و به سمت ملکه برد و گفت
_ ملکه این هدیه ای که میبینید هدیه همسرم بانو املیاست که با دل و جون برایتون گرفته و میتونم اطمینان بدم که یکی از بهترین هدیه شما خواهد شد
ملکه خنده ای کرد و جعبه رو گرفت و بازش کرد و با دیدنش واقعا تعجب کرد ، گردنبند جواهر با سنگی به رنگ ابی که واقعا ارزشمنده
ملکه = میتونم بگم واقعا زیباست .........بانو املیا بی شک هم خودت و هم سلیقه ات زیباس
املیا لبخندی از جنس خوشحالی زد و نفس عمیقی کشید که به معنای این بود که بلاخره تونستم . چند ساعتی گذشته بود و همه غرق خوشحالی و شادی و رقصیدن بودن املیا و زویی هم باهم میگفتن و میخندیدن تهیونگ هم فقط به مهمونا نگاه میکرد که چشمش به دیوید خورد که داره با لذت به املیا نگاه میکنه تهدیدوار به دیوید نگاه میکنه و از اعصبانیت بلند میشه و میره املیا هم متوجه رفتن تهیونگ شد ولی دلیلش رو نمیدونست............ مهمونی بلاخره تموم شد و همه رفتن . املیا وارد اتاق شد و تهیونگ رو دید که خمار بهش نگاه میکنه
+چیزی شده ؟
_نه .......چطور ؟
+اخه انگار حالت خوب نبود .......وسط مهمونی هم رفتی بیرون
_نه حالم خوبه
+ا....اهان
_ تو چطور بهت خوش گذشت
+اره خیلی خوب بود
_ باید خوب باشه .......وقتی اون دیوید اونشکلی نگات میکرد ( آخرشو اروم گفت)
+چی گفتی ؟
_ گفتم باید خوب باشه با اون همه تدارکاتی که کردی .......اون رنگ لباس خیلی بهت میومد
+اهان ........مرسی
هردو رفتن خوابیدن فردای اون روز املیا و زویی باهم تو دشت گل لاوندر بودن و داشتن گلا رو هرس میکردن که املیا گفت ........................................
حتما نظراتتون رو بگین🥺🥺
پارت 48
ویو راوی
سفیر از خشم شدید به املیا حمله ور شد املیا هم چشماشو بست و منتظره ضربه ای از طرف سفیر شد که صدای اومد ولی صدای ضربه خوردن او نبود صدای شمشیر بود چشماشو باز کرد و دید تهیونگ شمشیری جلوی سفیر کشیده و خودش هم جلوی املیا وایستاده سکوت کل سالن رو تحت خودش قصر داده بود
که تهیونگ گفت
_ حتی اگه خطای از بانو املیا سر بزنه که مطمئنم نمیزنه ، هیچکس ، تاکید میکنم هیچکس حق نداره روی همسر من دست بلند کنه ( صدای بلند )
سفیر = اخه .........
_ ببینم تو امروز میخوای سالم از این قصر بیرون بری یانه
سفیر = بل....بله ( لکنت)
_پس چیزی درباره همسرم نشوم
تهیونگ سمت املیا اومد و دستش رو گرفتم و باخودش برد رو سکو و کنار خودش نشوندش ، املیا هم از این کارش کم مونده بود شاخ دربیاره و زویی هم با دیدن این صحنه اروم میخندید و به املیا چشمک میزد
_ مراسم رو ادامه بدید
همه به جاهاشون برگشتن و خدمتکار دوباره شروع کرد به خوندن مدتی گذشت و نوبت به هدیه پسر و عروس رسید املیا میخواست که پاشه که تهیونگ نزاشت و خودش پاشد و کادو رو از دست خدمتکار گرفت و به سمت ملکه برد و گفت
_ ملکه این هدیه ای که میبینید هدیه همسرم بانو املیاست که با دل و جون برایتون گرفته و میتونم اطمینان بدم که یکی از بهترین هدیه شما خواهد شد
ملکه خنده ای کرد و جعبه رو گرفت و بازش کرد و با دیدنش واقعا تعجب کرد ، گردنبند جواهر با سنگی به رنگ ابی که واقعا ارزشمنده
ملکه = میتونم بگم واقعا زیباست .........بانو املیا بی شک هم خودت و هم سلیقه ات زیباس
املیا لبخندی از جنس خوشحالی زد و نفس عمیقی کشید که به معنای این بود که بلاخره تونستم . چند ساعتی گذشته بود و همه غرق خوشحالی و شادی و رقصیدن بودن املیا و زویی هم باهم میگفتن و میخندیدن تهیونگ هم فقط به مهمونا نگاه میکرد که چشمش به دیوید خورد که داره با لذت به املیا نگاه میکنه تهدیدوار به دیوید نگاه میکنه و از اعصبانیت بلند میشه و میره املیا هم متوجه رفتن تهیونگ شد ولی دلیلش رو نمیدونست............ مهمونی بلاخره تموم شد و همه رفتن . املیا وارد اتاق شد و تهیونگ رو دید که خمار بهش نگاه میکنه
+چیزی شده ؟
_نه .......چطور ؟
+اخه انگار حالت خوب نبود .......وسط مهمونی هم رفتی بیرون
_نه حالم خوبه
+ا....اهان
_ تو چطور بهت خوش گذشت
+اره خیلی خوب بود
_ باید خوب باشه .......وقتی اون دیوید اونشکلی نگات میکرد ( آخرشو اروم گفت)
+چی گفتی ؟
_ گفتم باید خوب باشه با اون همه تدارکاتی که کردی .......اون رنگ لباس خیلی بهت میومد
+اهان ........مرسی
هردو رفتن خوابیدن فردای اون روز املیا و زویی باهم تو دشت گل لاوندر بودن و داشتن گلا رو هرس میکردن که املیا گفت ........................................
حتما نظراتتون رو بگین🥺🥺
- ۱۶۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط