عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۶
ویو املیا
بعد از اینکه همه جای اتاق رو گشتم واقعا نگران شدم و سریع رفتم به زویی خبر دادم باهم شروع کردیم تک تک جاهای قصر رو گشتیم حتی به خدمتکارها هم گفتیم ولی انگار آب شده بود رفته بود رو زمین ، واقعا دیگه نگران شده بودم
+عررررررررررر زویی...... ۱۵۰ پوند بی زبون داده بودم ( گریه )
♡ عزیزم اروم باش مطمئنم که پیداش میکنیم ...... پا که نداره راه بره حتما اینجاهاست
+عرررررررررررر خدااااااا ( گریه )
ویو تهیونگ
این چند روز املیا از هر لحظه ای استفاده میکرد که اجازه بگیره بره شهر ولی من همه هیچ توجه ی بهش نمیکردم ولی تصمیم گرفتم بزارم بره ولی دیوید هم همراهش بره تا مراقبش باشه . چند ساعت گذشت و خدمتکار با عجله اومد تو اتاق کارم
_ چیشده ؟ چرا اینقدر مضطرب به نظر میای؟
خدمتکار = عالیجناب .......بانو املیا هدیه ای که برای ملکه خریده بودن رو گم کردن ( هول)
وای خدا این دختر چرا اینقدر دردسر درست میکنه اخه ، چه اشتباهی کردم انتخابش کردم
_ باشه برو
خدمتکار تعزیمی کرد و از اتاق رفت بیرون
_ جان برو خدمتکارای بخش تمیز کاری رو کامل بررسی کن
!چشم عالیجناب
جان از اتاق بیرون رفت، بعد از چند ساعت جان اومد
!عالیجناب حدستون درست بود یکی از خدمتکارهای بخش تمیزکاری هدیه رو پیدا کرده بود و برداشته بود
_ هوفففف .......بعدش به من .......در ضمن اون خدمتکارم اخراجش کن بهش بگو تو چند کیلومتری اینجا ببینمش بهش ذره ایی رحم نمیکنم
!چشم
همون لحظه دیوید وارد اتاق شد
☆ سلام پسرعمو جان
_ سلام ، خسته شده بودی برای سفرت منم فرستادم بری شهر
☆ این چه حرفیه وظیفه ام از زن داداشم محافظت کنم ( خنده )
خنده ای کردم و به بازوش زدم. و گفتم
_ اهان راستی میتونی اینو به بانو املیا بدی ؟
☆ چرا خودت بهش نمیدی ؟
_ من شب دیر میرم نمیخوام بیشتر از این نگران هدیه باشه
☆ حالا از کجا پیداش کردی ؟
_ یکی خدمتکارا برش داشته بود
☆ اهان .....پس من رفتم
دیوید از اتاق بیرون رفت و من هم برگشتم پشت میزم و مشغول کارام شدم
ویو راوی
املیا همینجوری که نگران هدیه اش بود کل قصرو گشت ولی انگار نه انگار ، جان بلاخره پیداش کرد
☆ بانو املیا
+ب .....بله
☆دنبال چیزی میگردین
+اره .....دنبال همون هدیه .....من وقتی برگشتم گذاشتم تو کشو میزم ولی الان نیست همه جا رو گشتم ولی ..........
☆بانو یه ذره نفس بکشین ..... بفرمایین اینم از هدیه ای که گم کردین
چشم های املیا گشاد شد
+این ...اینو از کجا ........
☆یکی از خدمتکارا برش داشته بود که پیدا شد که...........
+واییییی خیلی ازت ممنونم، واقعا نگرانش بودم ، ببینم تو پیداش کردی ؟
دیوید چند ثانیه ای فکر کرد و گفت
☆اره به خاطر تو پیداش کردم
املیا که متوجه این لحن دیوید شد خودشو صاف کرد و گفت
+خیلی ممنونم .......با اجازه من باید برم
.........................................................
نظرتون در مورد دیوید چیه؟
پارت ۴۶
ویو املیا
بعد از اینکه همه جای اتاق رو گشتم واقعا نگران شدم و سریع رفتم به زویی خبر دادم باهم شروع کردیم تک تک جاهای قصر رو گشتیم حتی به خدمتکارها هم گفتیم ولی انگار آب شده بود رفته بود رو زمین ، واقعا دیگه نگران شده بودم
+عررررررررررر زویی...... ۱۵۰ پوند بی زبون داده بودم ( گریه )
♡ عزیزم اروم باش مطمئنم که پیداش میکنیم ...... پا که نداره راه بره حتما اینجاهاست
+عرررررررررررر خدااااااا ( گریه )
ویو تهیونگ
این چند روز املیا از هر لحظه ای استفاده میکرد که اجازه بگیره بره شهر ولی من همه هیچ توجه ی بهش نمیکردم ولی تصمیم گرفتم بزارم بره ولی دیوید هم همراهش بره تا مراقبش باشه . چند ساعت گذشت و خدمتکار با عجله اومد تو اتاق کارم
_ چیشده ؟ چرا اینقدر مضطرب به نظر میای؟
خدمتکار = عالیجناب .......بانو املیا هدیه ای که برای ملکه خریده بودن رو گم کردن ( هول)
وای خدا این دختر چرا اینقدر دردسر درست میکنه اخه ، چه اشتباهی کردم انتخابش کردم
_ باشه برو
خدمتکار تعزیمی کرد و از اتاق رفت بیرون
_ جان برو خدمتکارای بخش تمیز کاری رو کامل بررسی کن
!چشم عالیجناب
جان از اتاق بیرون رفت، بعد از چند ساعت جان اومد
!عالیجناب حدستون درست بود یکی از خدمتکارهای بخش تمیزکاری هدیه رو پیدا کرده بود و برداشته بود
_ هوفففف .......بعدش به من .......در ضمن اون خدمتکارم اخراجش کن بهش بگو تو چند کیلومتری اینجا ببینمش بهش ذره ایی رحم نمیکنم
!چشم
همون لحظه دیوید وارد اتاق شد
☆ سلام پسرعمو جان
_ سلام ، خسته شده بودی برای سفرت منم فرستادم بری شهر
☆ این چه حرفیه وظیفه ام از زن داداشم محافظت کنم ( خنده )
خنده ای کردم و به بازوش زدم. و گفتم
_ اهان راستی میتونی اینو به بانو املیا بدی ؟
☆ چرا خودت بهش نمیدی ؟
_ من شب دیر میرم نمیخوام بیشتر از این نگران هدیه باشه
☆ حالا از کجا پیداش کردی ؟
_ یکی خدمتکارا برش داشته بود
☆ اهان .....پس من رفتم
دیوید از اتاق بیرون رفت و من هم برگشتم پشت میزم و مشغول کارام شدم
ویو راوی
املیا همینجوری که نگران هدیه اش بود کل قصرو گشت ولی انگار نه انگار ، جان بلاخره پیداش کرد
☆ بانو املیا
+ب .....بله
☆دنبال چیزی میگردین
+اره .....دنبال همون هدیه .....من وقتی برگشتم گذاشتم تو کشو میزم ولی الان نیست همه جا رو گشتم ولی ..........
☆بانو یه ذره نفس بکشین ..... بفرمایین اینم از هدیه ای که گم کردین
چشم های املیا گشاد شد
+این ...اینو از کجا ........
☆یکی از خدمتکارا برش داشته بود که پیدا شد که...........
+واییییی خیلی ازت ممنونم، واقعا نگرانش بودم ، ببینم تو پیداش کردی ؟
دیوید چند ثانیه ای فکر کرد و گفت
☆اره به خاطر تو پیداش کردم
املیا که متوجه این لحن دیوید شد خودشو صاف کرد و گفت
+خیلی ممنونم .......با اجازه من باید برم
.........................................................
نظرتون در مورد دیوید چیه؟
- ۱۱۹
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط