{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(کاورمون: اس دو)

(کاورمون: اس دو)
پانزده‌سالگی؛ ماه سوم آشنایی

︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷

کسی باور نمی‌کرد چویا به کسی وابسته بشه؛ خودش هم باور نمی‌کرد. ولی آن شب، وقتی خبر رسید که دازای توی درگیری کنار رودخانه مجروح شده و کسی نمی‌داند کجاست، چویا بدون اینکه به کسی چیزی بگه، کل یوکوهاما رو زیر پا گذاشت و زمین و زمان را گشت.
باران نمی‌بارید، اما هوا سرد و خشک بود. نفس‌ها تو هوا بخار می‌شد.
چویا دو ساعت گشت. توی انبارها، زیر پل‌ها، توی ساختمان‌های نیمه‌کاره. دلش داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد. به خودش گفت نگران نیست. فقط نمی‌خواد «ابزار» بندر از دست بره. فقط همین، اما همه می دانیم که این علت اصلی نبود...
وقتی بدن بی‌جان دازای رو پیدا کرد کنار کانال آب، لای جعبه‌های مقوایی، با پیراهنی که یک تکه شده بود و رنگ گلگونی که روی لباسش نقش بسته بود،
ایستاد.
نفسش بند آمد.
«دازای؟»
دازای تکان خورد. صدای سرفه‌ای عمیق و خونی.
«چویا... خوش اومدی. می‌خواستم خودکشی کنم، ولی بازم نشد.»
چویا زد زیر گریه. نه، دروغ بود. چویا نزدیک بود بزنه زیر گریه. لبش رو گاز گرفت و با خشونت دازای رو از روی زمین کشید بالا.
«چه غلطی کردی؟! کجا زدنت؟ کی؟ بگو بکشتمش!»
دازای به شانه‌اش تکیه داد. وزنش سبک‌تر از همیشه بود. انگار استخوان‌هاش خالی شده بودند.
«آروم، آروم... فقط چندتا چاقو خوردم. هیجان‌انگیز بود. امتحان کردم آیا میشه با چاقو توی شکم راه رفت؟ جوابش
آره بود، ولی درد داشت.»
چویا مشت گره کرد. «تا صبح حرف نزن. می‌برمت پیش دکتر.»
«نه. لطفاً. نبر. اون قدیمیا... می‌فهمن ضعیف شدم بعدش، اخراجم می‌کنن.»
چویا برای اولین بار صدای دازای رو این‌طور شنید التماس‌آمیز. بدون شوخی. بدون تمسخر.
پانزده سالش بود. نمی‌دونست چطور زخم شکم رو ببنده. ولی نشست. پیراهن دازای رو پاره کرد. دست‌هاش می‌لرزید. خون گرم بود و روی انگشت‌هاش می‌چسبید.
دازای به آسمون نگاه می‌کرد. نه به چویا.
«می‌دونی چویا؟ اگه یه روز مردم... کسی نمیاد به خاک‌سپاریم.»
«بمیری؟ اگه همچین روزی از راه برسه؛ خودم میام می ندازمت تو سطل آشغال.»
دازای خندید. بعد نفسش گرفت. دست لاغرش رفت روی دست خون آلود چویا.
«تو میای.»
چویا دستش رو کشید عقب مثل اینکه مار گزیده باشه.
«دست نزن بهم.»
«چرا دستتو کشیدی عقب؟»
«چون...» چویا نگاهش کرد. چشمان آبی‌آسمانی در تاریکی، خیس شده بودند. نه از بارون. «چون اگه بمونی، بعداً... نمی‌تونم بذارم بری.»
بقیه تو کامنتا
دیدگاه ها (۶)

(کاورمون: اس دو) شبی کنارِ دو دل ︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶...

من آمدعمممم واییییییی از صبح برق نداشتیم گوشیم هم شارژ نداشت...

شینگیلی نانایی😃 راستی میخوام یکم سناریو با صحنه هنتای بدم ول...

(کاورمون: اس دو) سناریو تک پارتی;) کابوس *فئودورxنیکولای* ︶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط