(کاورمون: اس دو)
(کاورمون: اس دو)
شبی کنارِ دو دل
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
پالتوی سیاه چویا خیس بود. موهای قرمز آتشیاش به پیشانی سفیدش چسبیده بود.. ابرویش را درهم کشید و نگاهی به انتهای راهرو نگاهی انداخت.
«چرا.. من باید با تو بیام بیرون؟»
دازای، با همان پانزده سال، ولی با چشمانی که انگار هزار سال را نگریسته بود، شانه بالا انداخت. دستهایش را زیر بغلش گرفته بود تا گرم بمانند. «چون آدمهای بزرگتر گفتن. و چون تو هنوز بلد نیستی از سایهات هم فرار کنی، چه برسه به دشمن واقعی.»
«دهنت رو میبندم بعدش استخوانهات رو میندازم تو دریا،کسی هم نمی فهمه.»
«قشنگ بود. میشه رو سنگ قبرم بنویسیش؟»
ساختمانی که در آن پنهان شده بودند، نیمهویرانه بود. مأموریت ساده بود: بروند قرارداد مهمی را خراب کنند. اما همه چیز اشتباه پیش رفته بود و حالا دشمنها پشت در بودند و تنها راه فرار... هیچراهی در کار نبود تا صبح از راه برسد.
باران مثل سیل میبارید. صدای برخورد قطرات به ورقهای شیروانی، همچون موسیقی در شب بود.
چویا روی زمین سیمانی نشست. پاهایش را جمع کرد و چانه زد روی زانوهایش. ناگهان صدایی آمد: غرغر شکمش.
دازای نگاهش کرد. «گرسنهای؟»
«نه.نیستم.اصلا به تو چه.»
دازای خندید. آن خندهٔ مسخره، نچسب و بیش از حد بلند. بعد دست کرد توی جیب کت نمدارش و یک بیسکویت خردشده بیرون آورد. نصفش را داد به چویا.
«بیا، بخور؛ بهتر از هیچیه.صبح که شد خیلی کار داریم باید یه چیزی بخوری.»
«من نمی خورمش.»
دقیقا همان لحظه دوباره صدای شکمش آمد، شکمش چیز های دیگر میگفت.
چویا یک لحظه بیسکوییت را نگریست. بعد بیسکویت را گرفت و در یک لقمه خورد. دازای نصف دیگرش را با حسرت نگاه کرد، بعد گذاشت توی دهانش.
سکوت افتاد بینشان. سکوت سنگینی که نه آشتی بود، نه جنگ. این سکوت.. فقط.. وجود داشت..
«چویا.»
«ها، چه مرگته؟»
«چویا.. تو میترسی؟»
چویا سرش را بلند کرد. چشمان آبی آسمانیاش در تاریکی میدرخشیدند. «از چی.. بترسم؟»
«از اینکه.. فردا بیدار نشی.اخرین نفس هایت را بکشی.دیگر چشم به روزی جدید نگشایی.»
چویا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد آهی کشید و برگشت به دیوار. «تو از همه چیز میترسی، دازای. حتی از زندگی. ولی من از هیچی نمیترسم. چون چیزی برای از دست دادن ندارم.»
دازای پلک زد. شاید برای اولین بار در آن شب، شوخی روی لبش نبود. «منم ندارم. فقط.. شاید دوست دارم یکی باشه که ببینه چطور میمیرم.»
«خودخواه.»
«میدونم.»
بقیه تو کامنتا
شبی کنارِ دو دل
︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶
پالتوی سیاه چویا خیس بود. موهای قرمز آتشیاش به پیشانی سفیدش چسبیده بود.. ابرویش را درهم کشید و نگاهی به انتهای راهرو نگاهی انداخت.
«چرا.. من باید با تو بیام بیرون؟»
دازای، با همان پانزده سال، ولی با چشمانی که انگار هزار سال را نگریسته بود، شانه بالا انداخت. دستهایش را زیر بغلش گرفته بود تا گرم بمانند. «چون آدمهای بزرگتر گفتن. و چون تو هنوز بلد نیستی از سایهات هم فرار کنی، چه برسه به دشمن واقعی.»
«دهنت رو میبندم بعدش استخوانهات رو میندازم تو دریا،کسی هم نمی فهمه.»
«قشنگ بود. میشه رو سنگ قبرم بنویسیش؟»
ساختمانی که در آن پنهان شده بودند، نیمهویرانه بود. مأموریت ساده بود: بروند قرارداد مهمی را خراب کنند. اما همه چیز اشتباه پیش رفته بود و حالا دشمنها پشت در بودند و تنها راه فرار... هیچراهی در کار نبود تا صبح از راه برسد.
باران مثل سیل میبارید. صدای برخورد قطرات به ورقهای شیروانی، همچون موسیقی در شب بود.
چویا روی زمین سیمانی نشست. پاهایش را جمع کرد و چانه زد روی زانوهایش. ناگهان صدایی آمد: غرغر شکمش.
دازای نگاهش کرد. «گرسنهای؟»
«نه.نیستم.اصلا به تو چه.»
دازای خندید. آن خندهٔ مسخره، نچسب و بیش از حد بلند. بعد دست کرد توی جیب کت نمدارش و یک بیسکویت خردشده بیرون آورد. نصفش را داد به چویا.
«بیا، بخور؛ بهتر از هیچیه.صبح که شد خیلی کار داریم باید یه چیزی بخوری.»
«من نمی خورمش.»
دقیقا همان لحظه دوباره صدای شکمش آمد، شکمش چیز های دیگر میگفت.
چویا یک لحظه بیسکوییت را نگریست. بعد بیسکویت را گرفت و در یک لقمه خورد. دازای نصف دیگرش را با حسرت نگاه کرد، بعد گذاشت توی دهانش.
سکوت افتاد بینشان. سکوت سنگینی که نه آشتی بود، نه جنگ. این سکوت.. فقط.. وجود داشت..
«چویا.»
«ها، چه مرگته؟»
«چویا.. تو میترسی؟»
چویا سرش را بلند کرد. چشمان آبی آسمانیاش در تاریکی میدرخشیدند. «از چی.. بترسم؟»
«از اینکه.. فردا بیدار نشی.اخرین نفس هایت را بکشی.دیگر چشم به روزی جدید نگشایی.»
چویا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد آهی کشید و برگشت به دیوار. «تو از همه چیز میترسی، دازای. حتی از زندگی. ولی من از هیچی نمیترسم. چون چیزی برای از دست دادن ندارم.»
دازای پلک زد. شاید برای اولین بار در آن شب، شوخی روی لبش نبود. «منم ندارم. فقط.. شاید دوست دارم یکی باشه که ببینه چطور میمیرم.»
«خودخواه.»
«میدونم.»
بقیه تو کامنتا
- ۱.۲k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط