میخوام یه خاطره درباری زندگی خودم براتون بهم اون زمان من

می‌خوام یه خاطره درباری زندگی خودم براتون بهم اون زمان من خیلی کوچیک بدم اگر درست بگم کلاس دوم بود با دختر خالم ومامانم بابام و خالم هام یه گردش رفتیم من و دختر خاله هام میخواستم بازی قاموشک بکنیم دختر خاله هام دوقلو بودن ویانا و ونوشا
نوبت ونوشا بود که چشم بزاره من پوشت یه بوته قایم شودم ونوشا اومد که پیردامون کنه ونوشا من پیدا کرد اما قول دیگر رو پیدا نکردیم من و ونوشا دنبال ویانا گشت اما پیداش نکردم بعد مجبور بودیم صداش بزنیم اما ویانا خیلی از ما دور شده بود بعد که اونو پیدا کردیم بابام یه داستان واقعی درباره س اونجا برامون گفت اول بابام یه عکس بهمون نشون داد من اون عکس رو واضه یادمه یه جن بود وقتی به خونه برگشتیم شب بود من اصلا خوابم نمی برد و داشتم روی تختم همین جوری گریه میکردم مامانم که صدای منو شنیده بود به بابام گفته بود برو پیشش ببین چشه بابام بهم دلداری داد و گفت اون جن اینجا نیست اما من بازم میترسدم بعد مامان اومد توی اتاق بهم گفت میخوای پیشت بخوابم من گفتم نه با اینکه میترسیم مامانم یه قرآن آورد و بالای سرم گذاشت گفت این قران اگر پیشت باشه هیچ اتفاقی نمی افته ولی من سال ها از اون اتفاق میترسیدم بعد ش با بی تی اس آشنا شدم شنیدید که میگن از هرچی مترسی باهاش رو به رو شو من با کمک بی تی اس با اون اتفاق رو به رو شودم و الان ازش هیچ ترسی ندارم
دیدگاه ها (۲)

امشب خبر مبری از خواب نیست امشب تا خود صبح منتظر آهنگ جونگ ک...

آخه من خارتو

چیزی که برگشت نمونده

این هفته با هوا پیما میرم کیشششششششششششش🥳🥳🥳اولین بارمه سوار ...

این پایین رو بخون👇🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط