روزی که مادر شوم

روزی که مادر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک اصلا هم بازی خوبی نیست!
اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی،
و توی دلت بترسی نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته باشی
چه قدر پوچ و بیهوده است ...
این خودش، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست!
منتظر می مانیم که زمان بگذرد
آدم های اطرافمان غیبشان بزنند و آن وقت تازه چشم باز می کنیم و میان اینهمه جاهای خالی، دنبال بودنشان می گردیم ... «ده بیست سی چِل، پنجاه شصت ...»
روزی که مادر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک
بازی خطرناکیست!
درست است که سر زانوهایت زخمی نمی شوند و با توپ ات شیشه ی پنجره ها را نمی شکنی اما تو را بزدل می کند ...
تو را تبدیل می کند به ادمی که وقتی بزرگ شدی، خیال برت دارد برای اینکه قدرت را بدانند
برای اینکه در جست و جوی تو باشند
حتما باید بروی و همانطور که دست روی دست گذاشته ای و می ترسی صدایت در بیاید پنهان شوی !...
یاد نمی گیری که برای برنده بودن
باید تلاش کنی و « دیده شوی »
با صدای رسا حرف بزنی
قدم های بزرگ برداری و از تکان دادن دست هایت توی کمدهای دیواری و پشت پرده های حریر اشپزخانه نترسی ... «هفتاد هشتاد نود صد .....»
روزی که مادر شوم
به بچه ام یاد می دهم
که از هیچ «داااللللی» گفتنی نترسد
و از اینکه دیده می شود خوشحال بماند .
دیدگاه ها (۱۴)

دست خط شهیده زهرا حداد عادل که برای بچه ها اول سال تحصیلی می...

✨عروس رهبر شهیدمان #معلم_شهید‌ه زهرا حدادعادل اول سال تحصیلی...

خداحافظی بهترین بازیکن تاریخ

عاشقانه های شبنم

بچه‌ها حتی وقتی مشغول بازی‌ان، ممکنه مکالمه‌های بزرگ‌ترها رو...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

🎒 اول مهر آمد...اما... برای بعضی خانواده‌ها، امسال جای یک صن...

نسل‌های گذشته یک امتیاز بزرگ داشتند و ‌آن اینکه پدر و مادرها...

مادر من… 🥺❤️‍🩹گاهی به زندگی‌ت فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم چ...

تاکتیکهای ناشناخته امیرحسین زارع در کشتی!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط