فک برادر ناتنی
فيک (برادر ناتنی)
بعد از چند مين رسيدم سونا اومد داخل ماشين يه نگاه خبز مانند بهم انداخت و گفت
*جونننننننننن بخورمت داففف
يونا: منم ترو بخورم عن داففف
كه يكی زد تو سرم گفت
*لياقت جذاب بودنم نداری. گفتم : فعلا كه دارمش حرص نخور
*گوع نخور كجا بريم حالا
يونا:بريم كافه
*نه بريم شهر بازی
يونا:نههه بريم ساحل
*اوك بريم
حركت كردم به سمت ساحل سونا هم يه آهنگ گذاشت و صداش و تا آخر زياد كرد و مثل كصخلا ميرقصيديم بعد چند مين رسيديم مردم مثل آدم نديده ها نگاه ميكردن كثافتا به سونا گفتم بريم قدم بزنيم داشتيم قدم ميزديم و چرت و پرت ميگفتيم كه مامانمو ديدم كه بعد مرد داشت ازش خاستگاری ميكرد و مامانم قبول كرد سونا گفت:*يونا اون مامانت نيس
گفتم :چرا خودشه رفتم سمتش و گفتم مامان اينجا چه خبره (نكته :يونا دوست نداره ماكانش ازدواج كنه) كه مامانم گفت:دخترم نگاه كن ميخواستم بهت بگم امشب ولی تو موقعيت خوبی اومدی و من الان ديگه ازدواج كردم خواستم شب بهت بگم اما تو الان اومدی
گفتم :مامان ولييی نميشهه مگه الكيههه
م/ی:نه الكی نيس و من اين مردو دوس دارم و اونم منو دوس داره
دادزدم گفتم:نميشههه
اون مرد شونمو گرفت و گفت : عزيزم آروم باش ما خانواده خوبی ميشيم و تو ميتونی يه داداش داشته باشی
دستشو پس زدم و گفتم :نميخواممم دادشم فقط كم بود مامان خونه منتظرتم سريعع
با عصبانيت و جدی به سمت ماشين حركت كردم و سونا دنبالم ميومد نشستم تو ماشين و بغض كردم كه سونا بغلم كرد و بغضم شكست
*گريه نكن عزيزم مامانت هميشه پيشت بود و هميشه سختی كشيد تا تورو انقدر بزرگ كنه الان دلش يه همدم ميخواد كسی كه عاشقش باشه و يه بار از دوشش برداره
يونا:ولی …،هق نميشهه
*چرا نشع اگه تو بتونی مامانت رو درک كنی ميشه يه ذره فكر كن شايد مامانت خوشحال تر شد
يونا:خب قضيه داداش چيی!عقوق
*خب تو چيكار به اون داری زندگی خودتو كن مامان رو ناراحت نكن ديگهه گناه داره باشه
يونا:باشه با مامانم حرف ميزنم
تو راه سونا همش بهم آرامش ميداد من نميخواستم مامانم ازدواج كنه نميخوام اوفف ولی مامانمم نميتونه تا آخر عمرش تنها باشه سونا رو رسوندم خونه و به سمت خونه حركت كردم ماشين و پارك كردم و وارد خونه شدم كه……………
بعد از چند مين رسيدم سونا اومد داخل ماشين يه نگاه خبز مانند بهم انداخت و گفت
*جونننننننننن بخورمت داففف
يونا: منم ترو بخورم عن داففف
كه يكی زد تو سرم گفت
*لياقت جذاب بودنم نداری. گفتم : فعلا كه دارمش حرص نخور
*گوع نخور كجا بريم حالا
يونا:بريم كافه
*نه بريم شهر بازی
يونا:نههه بريم ساحل
*اوك بريم
حركت كردم به سمت ساحل سونا هم يه آهنگ گذاشت و صداش و تا آخر زياد كرد و مثل كصخلا ميرقصيديم بعد چند مين رسيديم مردم مثل آدم نديده ها نگاه ميكردن كثافتا به سونا گفتم بريم قدم بزنيم داشتيم قدم ميزديم و چرت و پرت ميگفتيم كه مامانمو ديدم كه بعد مرد داشت ازش خاستگاری ميكرد و مامانم قبول كرد سونا گفت:*يونا اون مامانت نيس
گفتم :چرا خودشه رفتم سمتش و گفتم مامان اينجا چه خبره (نكته :يونا دوست نداره ماكانش ازدواج كنه) كه مامانم گفت:دخترم نگاه كن ميخواستم بهت بگم امشب ولی تو موقعيت خوبی اومدی و من الان ديگه ازدواج كردم خواستم شب بهت بگم اما تو الان اومدی
گفتم :مامان ولييی نميشهه مگه الكيههه
م/ی:نه الكی نيس و من اين مردو دوس دارم و اونم منو دوس داره
دادزدم گفتم:نميشههه
اون مرد شونمو گرفت و گفت : عزيزم آروم باش ما خانواده خوبی ميشيم و تو ميتونی يه داداش داشته باشی
دستشو پس زدم و گفتم :نميخواممم دادشم فقط كم بود مامان خونه منتظرتم سريعع
با عصبانيت و جدی به سمت ماشين حركت كردم و سونا دنبالم ميومد نشستم تو ماشين و بغض كردم كه سونا بغلم كرد و بغضم شكست
*گريه نكن عزيزم مامانت هميشه پيشت بود و هميشه سختی كشيد تا تورو انقدر بزرگ كنه الان دلش يه همدم ميخواد كسی كه عاشقش باشه و يه بار از دوشش برداره
يونا:ولی …،هق نميشهه
*چرا نشع اگه تو بتونی مامانت رو درک كنی ميشه يه ذره فكر كن شايد مامانت خوشحال تر شد
يونا:خب قضيه داداش چيی!عقوق
*خب تو چيكار به اون داری زندگی خودتو كن مامان رو ناراحت نكن ديگهه گناه داره باشه
يونا:باشه با مامانم حرف ميزنم
تو راه سونا همش بهم آرامش ميداد من نميخواستم مامانم ازدواج كنه نميخوام اوفف ولی مامانمم نميتونه تا آخر عمرش تنها باشه سونا رو رسوندم خونه و به سمت خونه حركت كردم ماشين و پارك كردم و وارد خونه شدم كه……………
- ۶.۳k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط