{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💭

💭
به سرم زده بود از همه چیز بگذرم. تمام روزهای گذشته، و عشقی که در خفا نثارش کرده بودم را فراموش کنم. یک نگاه به پشت سرم انداختم و فقط او را دیدم. یک نگاه به جلو انداختم و کسی شبیه او را پیدا نکردم. دوست داشتم همانجا در نیمه‌های راه بنشینم و به حالِ خودم که بین همه چیز و هیچ چیز مانده، گریه کنم. «هیچ‌چیز» همین بود؛ غم‌انگیز ترین حالت! در بیان این که نمی‌توانی هم، ناتوان باشی...و «همه‌چیز» بستگی به او داشت. اگر می‌ماند من هم بودم، اگر نمی‌ماند هم باز من بودم. چون در نیمه‌های راه، روبه «گذشته‌ام» نشستم...
دیدگاه ها (۳)

چقدر تلاش کردم بخندممبادا بفهمند چه دردی درونم نهفتهچه صحبت ...

یادی هم کنیم از اونایی ک قرار بود همیشگی باشن...!!!😔 💔

گذشتِ زمان،بر آن‌ها که منتظر می‌مانند ، بسیار کند!بر آن‌ها ک...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟔واقعا میخواستم بگیرم پ...

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

#انتخاب_من"پارت ۱"{موقعیت اسپانیا}ویو سلینآخرین لباس رو تا ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط