یک عاشقانه ناب در ذهنم در بند است

یک عاشقانه ناب در ذهنم در بند است

اسیرش کردم تا وقتی به دیدارت آمدم رهایش کنم

و تو از شنیدنش بفهمی تمام این مدت که از هم دوریم حتی کلمات رنج می کشند از نبودنت

گاهی به این می اندیشم تو چطور آمدی که حتی رفتنت هم تو را کمرنگ نکرد ...
دیدگاه ها (۲)

امشب بیا برای اهل زمین لالایی بخوانتا همه باهم به بستر خواب ...

دوستت دارم..چرایش پای تو،ممکنش کردم،محالش پای تومیگریزی از م...

تازگی ها زندگی را خوب می جومآنقدر که دیگر دلم درد نگیرد از ل...

تو اندازه کدام قله ای که هر چه می پیمایمت فتحت نمی کنم ؟چه ع...

باز هم سر در گم ام نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟؟ سردر گم و نامع...

ستاره من☆

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط