آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part29
ویوی جونگکوک
چند دقیقه بعد به انبار رسیدیم.
ماشین رو خاموش کردم.
همهجا تاریک بود.
ا. ت آرام گفت:
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: اگه اینجا یه روح دیدیم...
جونگکوک: روح وجود نداره.
ا. ت: اگه وجود داشت؟
جونگکوک: ازش میپرسم فلش کجاست.
ا. ت: تو خیلی بیاحساسی.
جونگکوک: تو هم خیلی ترسویی.
ا. ت: من ترسو نیستم.
جونگکوک: پس پیاده شو.
ا. ت: ...
جونگکوک: چی شد؟
ا. ت: داشتم تصمیم میگرفتم چطوری پیاده بشم.
جونگکوک: با پا.
ا. ت: خیلی بامزهای.
از ماشین پیاده شدیم.
من جلو حرکت کردم.
ا. ت پشت سرم بود.
جونگکوک: نزدیک من بمون.
ا. ت: هستم.
جونگکوک: نه اینقدر نزدیک.
ا. ت: خودت گفتی نزدیک بمون.
جونگکوک: منظورم این نبود که پشت سرم راه بری و هر قدم منو تکرار کنی.
ا. ت: من تکرار نمیکنم.
جونگکوک ایستاد.
من هم ایستادم.
جونگکوک برگشت.
جونگکوک: دیدی؟
ا. ت: اتفاقی بود.
جونگکوک: آره، حتماً.
درِ بزرگ انبار نیمهباز بود.
جونگکوک دستش رو روی اسلحهاش گذاشت.
آرام وارد شد.
من هم پشت سرش رفتم.
داخل انبار تاریک و ساکت بود.
بعد ناگهان...
صدای قدمهایی از طبقه بالای انبار آمد.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
جونگکوک: اینجا بمون.
ا. ت: نه.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: گفتم نه.
جونگکوک: این بازی نیست.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: پس چرا گوش نمیدی؟
ا. ت: چون تو هر بار میگی اینجا بمون، بعد خودت میری وسط خطر!
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
بعد آهسته گفت:
جونگکوک: خیلی لجبازی.
ا. ت: تو هم خیلی دستور میدی.
جونگکوک: پس کنارم بمون.
ا. ت: همینو از اول میگفتی.
با هم از پلهها بالا رفتیم.
صدای قدمها قطع شده بود.
بالای طبقه...
یک میز قدیمی قرار داشت.
روی میز...
فلش مشکی گذاشته شده بود.
جونگکوک جلو رفت.
اما درست وقتی دستش به سمت فلش رفت...
چراغهای انبار ناگهان روشن شدند.
صدای قفل شدن در بزرگ از پایین آمد.
و از بلندگوی قدیمی انبار...
صدای مردی پخش شد:
«بالاخره اومدی، جئون جونگکوک.»
جونگکوک دستم رو گرفت.
صدای مرد ادامه داد:
«اما این بار... تنها نیستی.»
نور بزرگی روی من افتاد.
و روی صفحهای که روبهرویمان روشن شد...
عکسی از من و جونگکوک کنار هم ظاهر شد.
عکسی که...
همین صبح گرفته شده بود.
ادامه
#جونگکوک
part29
ویوی جونگکوک
چند دقیقه بعد به انبار رسیدیم.
ماشین رو خاموش کردم.
همهجا تاریک بود.
ا. ت آرام گفت:
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: اگه اینجا یه روح دیدیم...
جونگکوک: روح وجود نداره.
ا. ت: اگه وجود داشت؟
جونگکوک: ازش میپرسم فلش کجاست.
ا. ت: تو خیلی بیاحساسی.
جونگکوک: تو هم خیلی ترسویی.
ا. ت: من ترسو نیستم.
جونگکوک: پس پیاده شو.
ا. ت: ...
جونگکوک: چی شد؟
ا. ت: داشتم تصمیم میگرفتم چطوری پیاده بشم.
جونگکوک: با پا.
ا. ت: خیلی بامزهای.
از ماشین پیاده شدیم.
من جلو حرکت کردم.
ا. ت پشت سرم بود.
جونگکوک: نزدیک من بمون.
ا. ت: هستم.
جونگکوک: نه اینقدر نزدیک.
ا. ت: خودت گفتی نزدیک بمون.
جونگکوک: منظورم این نبود که پشت سرم راه بری و هر قدم منو تکرار کنی.
ا. ت: من تکرار نمیکنم.
جونگکوک ایستاد.
من هم ایستادم.
جونگکوک برگشت.
جونگکوک: دیدی؟
ا. ت: اتفاقی بود.
جونگکوک: آره، حتماً.
درِ بزرگ انبار نیمهباز بود.
جونگکوک دستش رو روی اسلحهاش گذاشت.
آرام وارد شد.
من هم پشت سرش رفتم.
داخل انبار تاریک و ساکت بود.
بعد ناگهان...
صدای قدمهایی از طبقه بالای انبار آمد.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
جونگکوک: اینجا بمون.
ا. ت: نه.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: گفتم نه.
جونگکوک: این بازی نیست.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: پس چرا گوش نمیدی؟
ا. ت: چون تو هر بار میگی اینجا بمون، بعد خودت میری وسط خطر!
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
بعد آهسته گفت:
جونگکوک: خیلی لجبازی.
ا. ت: تو هم خیلی دستور میدی.
جونگکوک: پس کنارم بمون.
ا. ت: همینو از اول میگفتی.
با هم از پلهها بالا رفتیم.
صدای قدمها قطع شده بود.
بالای طبقه...
یک میز قدیمی قرار داشت.
روی میز...
فلش مشکی گذاشته شده بود.
جونگکوک جلو رفت.
اما درست وقتی دستش به سمت فلش رفت...
چراغهای انبار ناگهان روشن شدند.
صدای قفل شدن در بزرگ از پایین آمد.
و از بلندگوی قدیمی انبار...
صدای مردی پخش شد:
«بالاخره اومدی، جئون جونگکوک.»
جونگکوک دستم رو گرفت.
صدای مرد ادامه داد:
«اما این بار... تنها نیستی.»
نور بزرگی روی من افتاد.
و روی صفحهای که روبهرویمان روشن شد...
عکسی از من و جونگکوک کنار هم ظاهر شد.
عکسی که...
همین صبح گرفته شده بود.
ادامه
#جونگکوک
- ۸۲۹
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط