{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 49
ویوی جونگکوک

ضبط صوت رو بررسی کردم.

یک نوار قدیمی داخلش بود.

روی نوار نوشته شده بود:

«برای جونگکوک»

قلبم فشرده شد.

ا. ت: بازش کن.

جونگکوک: شاید تله باشه.

ا. ت: خب این بار می‌تونی اول بررسیش کنی.

جونگکوک: چطوری؟

ا. ت: نمی‌دونم.

جونگکوک: پس چرا گفتی؟

ا. ت: برای اینکه احساس کنی کمکت کردم.

جونگکوک: خیلی ممنون.

نوار رو داخل دستگاه گذاشتم.

صدای خش‌خش آمد.

بعد...

صدای مادرم.

مادر: جونگکوک...

چشم‌هام رو بستم.

مادر: اگر این صدا را می‌شنوی، یعنی بالاخره به این خانه برگشتی.

نفسم حبس شد.

مادر: می‌دانم سؤال‌های زیادی داری.

جونگکوک آرام گفت:

جونگکوک: آره.

ا. ت نگام کرد.

مادر: و می‌دانم از پدرت عصبانی هستی.

جونگکوک: معلومه.

ا. ت: الان با نوار حرف می‌زنی؟

جونگکوک: ساکت.

ا. ت: باشه.

مادر: اما قبل از اینکه حقیقت را بفهمی، باید یک چیز را بدانی.

صدای نوار برای چند لحظه قطع شد.

بعد مادرم گفت:

مادر: من فرار نکردم.

جونگکوک خشکش زد.

مادر: من را بردند.

ویوی ا. ت

به جونگکوک نگاه کردم.

صورتش کاملاً تغییر کرده بود.

ا. ت: جونگکوک...

مادر: اگر می‌خواهی من را پیدا کنی، دنبال کسانی نگرد که مرا بردند.

جونگکوک جلوتر رفت.

مادر: دنبال کسی بگرد که به آن‌ها کمک کرد.

نوار دوباره خش‌خش کرد.

بعد صدای یک مرد آمد.

مرد: وقت نداریم.

صدای مادربزرگ: فقط یک دقیقه.

مرد: اگر بفهمند این نوار را ضبط کرده‌ای...

مادر: باید بداند.

مرد: جونگکوک هنوز بچه است.

مادر: اما یک روز بزرگ می‌شود.

جونگکوک به ضبط صوت خیره شده بود.

مادر: و وقتی بزرگ شد، باید بداند چه کسی خانواده‌اش را نابود کرد.

صدای مرد آرام‌تر شد.

مرد: اسمش را بگو.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای مادرم گفت:

«کیم...»

نوار ناگهان قطع شد.

جونگکوک: نه!

ضبط صوت رو تکون داد.

جونگکوک: نه، نه، نه!

ا. ت: جونگکوک!

جونگکوک: فقط اسمش رو نگفت!

ا. ت: شاید نوار خراب شده.

جونگکوک: می‌دونم!

ا. ت: پس چرا داد می‌زنی؟

جونگکوک: چون عصبانی‌ام!

ا. ت: خب سر من داد نزن!

جونگکوک فوراً ساکت شد.

چند لحظه نگام کرد.

جونگکوک: ببخشید.

ا. ت: قبول.

جونگکوک: همین؟

ا. ت: بله.

جونگکوک: تو خیلی راحت می‌بخشی.

ا. ت: نه.

جونگکوک: پس؟

ا. ت: فقط نمی‌خوام اینجا تا صبح دعوا کنیم.

جونگکوک: منطقیه.

ویوی ا. ت

ناگهان صدای چیزی از طبقه پایین اومد.

تق!

هر دو ساکت شدیم.

ا. ت: این دیگه ضبط صوت نبود، درسته؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: عالی.

جونگکوک: بیا.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک: پایین.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: باید ببینیم کی وارد خانه شده.

ا. ت: یا می‌تونیم همین‌جا بمونیم و امیدوار باشیم خودش بره.

جونگکوک: ا. ت.

ا. ت: باشه، میام.

جونگکوک جلوتر رفت.

من پشت سرش حرکت کردم.

به پله‌ها رسیدیم.

صدای قدمی از پایین آمد.

آرام.

یک قدم.

بعد قدم دوم.

جونگکوک دستش رو جلوی من گرفت.

جونگکوک: پشت سر من بمون.

ا. ت: این جمله رو خیلی دوست داری.

جونگکوک: چون تو اصلاً گوش نمی‌دی.

ا. ت: من خیلی هم گوش می‌دم.

جونگکوک: پس همین‌جا بمون.

ا. ت: باشه.

جونگکوک چند قدم پایین رفت.

من هم دنبالش رفتم.

جونگکوک برگشت.

جونگکوک: ا. ت.

ا. ت: چی؟

جونگکوک: گفتم همین‌جا بمون.

ا. ت: من هم همین‌جا هستم.

جونگکوک: تو الان سه پله پایین‌تر از جایی هستی که بودی.

ا. ت: این هنوز «همین‌جا» حساب میشه.

جونگکوک: نه.

ا. ت: برای من حساب میشه

جونگکوک نفس عمیقی کشید

جونگکوک: فقط پشت سر من بمون

ا. ت: چشم
ادامه
شرط 15 لایک 10 کامنت🤍🎀
دیدگاه ها (۶)

🛐🛐🛐🛐#تهیونگ

آتیشی که از بارون شروع شد part 50 به طبقه پایین رسیدیمخانه ک...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

فالو نشه پرنسس؟🤍🎀https://wisgoon.com/elyra

آتیشی که از بارون شروع شدpart29ویوی جونگکوکچند دقیقه بعد به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط