{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم. بیرو

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند.
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

و ما بالاخره نفهمیدیم
بیمارستان روانی، اینور دیوار است یا آنور دیوار؟

کمال تعجب
عمران صلاحی
دیدگاه ها (۵)

به نظر می رسد که هر انسانی در عمر خود سه وظیفه دارد:یکی اینک...

من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشت...

.میان آنکه معشوق خود را می پرستدو آنکه پندار عشق در سر داردف...

آدم هایی که زود به زود عکس پروفایل عوض می کنند نه بیکار هستن...

" تو سرنوشت منی "پارت ۲۳ویو راویلبخنده روی لب النا محو شد +چ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط