" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۲۳
ویو راوی
لبخنده روی لب النا محو شد
+چرا نه مثلا
_ به هزاران دلیل
+یکیشو بگو
_ اول اینکه پروژه هایی که اونجا میرن خیلی سطح بالان و پروژه شما ...............
+ ها بگو دیگه پروژه شما چی
_ پروژه شما .....پروژه شما
+بگو دیگه چی پروژه ما چی
_ پروژه بچگونه ای هست و به درد اون فستیوال نمیخوره
+نه بابا اگه پروژه ما بچگونه است چرا تو قبول کردی سرمایهگذاری کنی روش هااا( نسبتا بلند )
_ چون جنابعالی چاره ای نداشتی و.....
+من چاره نداشتم ، در ضمن من گفتم که نمیخوام تو خودتو به من غالب کردی
_ تو چاره ای نداشتی ، بله فک کنم یادت از ۶ جا جواب رد شنیدی ...من بودم که قبول کردم
النا بلند شد و روبه ی جونگکوک وایستاد و بلند گفت
+نه بابا خیلی لطف کردین آقا ......اگه شما نبودین من میمردم خیلیییی ممنون
جونگکوک هم بلند شد و روبه روی النا وایستاد و گفت
_ اره بهتره که همین فکر رو کنی .....اینو از توی اون کله ناقصت بیرون بیار من نمیتونم آبروی چند سالم رو به خاطر طرح بچگونه شما به خاطر بندازم
النا با اعصبانیت از جونگکوک ، جونگکوک دستی به موهاش کشید و هوفی از سر کلافگی کشید ولی النا هنوز اعصبانیتش تخلیه نشده بود برگشت و با کیفش محکم زد تو صورت جونگکوک و سریع محل جرم رو ترک کرد
_ دختره ی روانی .....اخ ...اخ صورتم .....حساب تو میرسم وایسا دیگه
النا رفت پیش هلن و در و بست تا جونگکوک نیاد داخل جونگکوک هم سوار ماشینش شد رفت خونه پیش جیهون . فردا صبح النا هلن رو بیدار کرد و برای عمل امادش کرد ، جونگکوک هم همراه با جیهون اومد بیمارستان ، هلن رو با لباس مخصوص همراه با تختش به سمت اتاق عمل میبردن النا دست کوچولوی هلن رو محکم گرفته بود و جونگکوک هم جیهون بغلش بود و داشت موهای هلن رو نوازش میکرد بالخره بردنش تو اتاق عمل
النا با استرس جلوی در اتاق عمل از اینور به اونور میرفت جونگکوک و جیهون هم نشسته بودن و دقیقا عین هم یک پاشون رو گذاشتن روی اون یکی پاشون و به در و دیوار نگاه میکردن که جیهون بلند شد و رفت طرف النا و دستشو گرفت و گفت
♤ مامان نگران نباش ....هلن اون هیولاهای کوچیک رو شکست میده
النا روی زانوهاش نشست تا هم قد جیهون شه بوسه ای به پیشونیش زد و با دستش سر جیهون رو نوازش کرد
+میدونم پسرم قشنگم میدونم
چند ساعت گذشت و بلاخره صبر به پایان رسید و پزشک از اتاق عمل اومد بیرون هر سه باهم رفتن طرفش ، پزشک لبخند کوچکی زد و گفت
پزشک : نگران نباشید.....عمل با موفقیت انجام شد
النا و جونگکوک از شدت خوشحالی پریدن هوا و همو محکم بغل کردن چند ثانیه نگذشت که به خودشون اومدن و از بغل هم اومدن بیرون . هلن بی هوش رو تخت خوابیده بود و همراه با تخت بردن تو اتاق سرش باند پیچی شده بود النا و جیهون و جونگکوک رفتن پیشش ۳۰ دقیقه گذشت که بلاخره هلن بهوش اومد .............
شرط
۴ عضو گپ
۱۳ لایک
۱۰کامنت
پارت ۲۳
ویو راوی
لبخنده روی لب النا محو شد
+چرا نه مثلا
_ به هزاران دلیل
+یکیشو بگو
_ اول اینکه پروژه هایی که اونجا میرن خیلی سطح بالان و پروژه شما ...............
+ ها بگو دیگه پروژه شما چی
_ پروژه شما .....پروژه شما
+بگو دیگه چی پروژه ما چی
_ پروژه بچگونه ای هست و به درد اون فستیوال نمیخوره
+نه بابا اگه پروژه ما بچگونه است چرا تو قبول کردی سرمایهگذاری کنی روش هااا( نسبتا بلند )
_ چون جنابعالی چاره ای نداشتی و.....
+من چاره نداشتم ، در ضمن من گفتم که نمیخوام تو خودتو به من غالب کردی
_ تو چاره ای نداشتی ، بله فک کنم یادت از ۶ جا جواب رد شنیدی ...من بودم که قبول کردم
النا بلند شد و روبه ی جونگکوک وایستاد و بلند گفت
+نه بابا خیلی لطف کردین آقا ......اگه شما نبودین من میمردم خیلیییی ممنون
جونگکوک هم بلند شد و روبه روی النا وایستاد و گفت
_ اره بهتره که همین فکر رو کنی .....اینو از توی اون کله ناقصت بیرون بیار من نمیتونم آبروی چند سالم رو به خاطر طرح بچگونه شما به خاطر بندازم
النا با اعصبانیت از جونگکوک ، جونگکوک دستی به موهاش کشید و هوفی از سر کلافگی کشید ولی النا هنوز اعصبانیتش تخلیه نشده بود برگشت و با کیفش محکم زد تو صورت جونگکوک و سریع محل جرم رو ترک کرد
_ دختره ی روانی .....اخ ...اخ صورتم .....حساب تو میرسم وایسا دیگه
النا رفت پیش هلن و در و بست تا جونگکوک نیاد داخل جونگکوک هم سوار ماشینش شد رفت خونه پیش جیهون . فردا صبح النا هلن رو بیدار کرد و برای عمل امادش کرد ، جونگکوک هم همراه با جیهون اومد بیمارستان ، هلن رو با لباس مخصوص همراه با تختش به سمت اتاق عمل میبردن النا دست کوچولوی هلن رو محکم گرفته بود و جونگکوک هم جیهون بغلش بود و داشت موهای هلن رو نوازش میکرد بالخره بردنش تو اتاق عمل
النا با استرس جلوی در اتاق عمل از اینور به اونور میرفت جونگکوک و جیهون هم نشسته بودن و دقیقا عین هم یک پاشون رو گذاشتن روی اون یکی پاشون و به در و دیوار نگاه میکردن که جیهون بلند شد و رفت طرف النا و دستشو گرفت و گفت
♤ مامان نگران نباش ....هلن اون هیولاهای کوچیک رو شکست میده
النا روی زانوهاش نشست تا هم قد جیهون شه بوسه ای به پیشونیش زد و با دستش سر جیهون رو نوازش کرد
+میدونم پسرم قشنگم میدونم
چند ساعت گذشت و بلاخره صبر به پایان رسید و پزشک از اتاق عمل اومد بیرون هر سه باهم رفتن طرفش ، پزشک لبخند کوچکی زد و گفت
پزشک : نگران نباشید.....عمل با موفقیت انجام شد
النا و جونگکوک از شدت خوشحالی پریدن هوا و همو محکم بغل کردن چند ثانیه نگذشت که به خودشون اومدن و از بغل هم اومدن بیرون . هلن بی هوش رو تخت خوابیده بود و همراه با تخت بردن تو اتاق سرش باند پیچی شده بود النا و جیهون و جونگکوک رفتن پیشش ۳۰ دقیقه گذشت که بلاخره هلن بهوش اومد .............
شرط
۴ عضو گپ
۱۳ لایک
۱۰کامنت
- ۱۱۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط