#p20:
#p20:
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
دکتر: خب اقای جئون، همسر شما الان دچار افسردگی شدید شدن ممکنه به هیچکس اعتماد نکنه و مهمتر و بدترینش اینه که به دلیل اون فشاری که وارد شد و بیهوش شد حافظش رو موقت از دست داد پس قطعا به هیچکس اعتماد نمیکنه
_: چی فراموشی گرفته؟
دکتر: عرض کردم موقت هست و اگه به جاهایی که خاطره داشته اون رو ببرید و کارهایی انجام بدید که خاطره ها بازیابی بشه حافظش به طور کامل بهبود پیدا میکنه
_: خب من الان باید چی کار کنم
دکتر: سعی کنید اعتمادش رو سمت خودتون جلب کنید و به عنوان کسی که عاشقش هستید خودتون رو معرفی کنید میدونم که شما از سر اجبار ازدواج کردید
_: باشه اما قل نمیدم
دکتر: ممنون که به حرفام گوش کردید میتونید برید الاناس که ا/ت به هوش بیاد
_: اوکی، خداحافظ
کوک به سمت خانواده ا/ت رفت و پدر ا/ت شروع کرد به حرف زدن
پ. ا/ت: جونگ کوک تو دخترمو به این روز انداختی:؟
_: نه
پ. ا/ت: ببین دخترم میگه این کارو نکرده
نیلو: این باعث شد خواهرم کارش به اینجا کشیده شه پس دلیلی نمیبینم که خواهرم با هچین فردی زندگی کنه باید از هم جدا بشن من حاظرم بمیرم اما خواهرم زیر دست این جزر نکشه
_: ا/ت فراموشی موقت گرفته
(پ.ا/ت،نیلو،تهیونگ): چییییییی؟
_: دکتر گفت موقته و من بهتره اعتمادش رو جلب کنم
نیلو: خب بهتر اینطور از هم جدا میشید بدون اینکه یادش بیاد تو کی هستی
پ. ا/ت: دخترم میشه انقدر تند نری شاید اونطور که تو فکر میکنی نباشه
نیلو: هوففف خیل خب هرکار میدونی بکن اما، اما جئون بدون اگه خواهرم چیزیش بشه سرت رو سینته
_: تو نمیخواد به من بگی چیکار کنم
نیلو: خیل خب فکر کنم ا/ت به هوش اومده داره صدا جیغ میاد، برو پیشش مگه نگفتی باید بهت
_: اوکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای سه پارت بعدی: ۱۵لایک، ۱٠بازنشر
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
دکتر: خب اقای جئون، همسر شما الان دچار افسردگی شدید شدن ممکنه به هیچکس اعتماد نکنه و مهمتر و بدترینش اینه که به دلیل اون فشاری که وارد شد و بیهوش شد حافظش رو موقت از دست داد پس قطعا به هیچکس اعتماد نمیکنه
_: چی فراموشی گرفته؟
دکتر: عرض کردم موقت هست و اگه به جاهایی که خاطره داشته اون رو ببرید و کارهایی انجام بدید که خاطره ها بازیابی بشه حافظش به طور کامل بهبود پیدا میکنه
_: خب من الان باید چی کار کنم
دکتر: سعی کنید اعتمادش رو سمت خودتون جلب کنید و به عنوان کسی که عاشقش هستید خودتون رو معرفی کنید میدونم که شما از سر اجبار ازدواج کردید
_: باشه اما قل نمیدم
دکتر: ممنون که به حرفام گوش کردید میتونید برید الاناس که ا/ت به هوش بیاد
_: اوکی، خداحافظ
کوک به سمت خانواده ا/ت رفت و پدر ا/ت شروع کرد به حرف زدن
پ. ا/ت: جونگ کوک تو دخترمو به این روز انداختی:؟
_: نه
پ. ا/ت: ببین دخترم میگه این کارو نکرده
نیلو: این باعث شد خواهرم کارش به اینجا کشیده شه پس دلیلی نمیبینم که خواهرم با هچین فردی زندگی کنه باید از هم جدا بشن من حاظرم بمیرم اما خواهرم زیر دست این جزر نکشه
_: ا/ت فراموشی موقت گرفته
(پ.ا/ت،نیلو،تهیونگ): چییییییی؟
_: دکتر گفت موقته و من بهتره اعتمادش رو جلب کنم
نیلو: خب بهتر اینطور از هم جدا میشید بدون اینکه یادش بیاد تو کی هستی
پ. ا/ت: دخترم میشه انقدر تند نری شاید اونطور که تو فکر میکنی نباشه
نیلو: هوففف خیل خب هرکار میدونی بکن اما، اما جئون بدون اگه خواهرم چیزیش بشه سرت رو سینته
_: تو نمیخواد به من بگی چیکار کنم
نیلو: خیل خب فکر کنم ا/ت به هوش اومده داره صدا جیغ میاد، برو پیشش مگه نگفتی باید بهت
_: اوکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای سه پارت بعدی: ۱۵لایک، ۱٠بازنشر
- ۴۲۱
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط