{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خندم.

می خندم.
تو مست میشوی.
حتی با یک فنجان قهوه
که از خطوط ته آن خبر نداری.
می خندم
با اینکه می دانم
تمام خطوط موازی از ته فنجان من می گذرند.
تو، سرخی جا مانده بر لب فنجانم را می بوسی.
احساس می کنم
آن اتفاق ناگزیر
افتاده است.
پیش از آن که تو شمع روشن کنی
عود بسوزانی
یک دنیا بوسه حرامم کنی
با چشمانی که بین عسل و فروردین مردد است؛
برایم فال فروغ بگیری

من به خیانت عادت ندارم
اما مگر می شود به این لحظه گفت: نه؟
دیدگاه ها (۷)

اگر موافقی..وقتی همه به خانه شان برگشتند؛حوالی همین پرسه های...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟غافلگیر شدیم چتر نداشتیمخند...

ﻣــﻦ ﻫﻨــﻮﺯﮔﺎﻫــﯽﯾﻮﺍﺷﮑــﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨـﻢ ...ﯾﻮﺍﺷﮑــﯽ ﻧ...

نمی توانم نامت را در دهانمو تو را در درونمپنهان کنمگل با بوی...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۱۰ (آخر)یونگی تمام آن شب را نخ...

همان شب، اتاق ا.تا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، ...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت دوم: پرده‌ی تظاهر‌خورشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط