{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی(عشق فراموش شده)

چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۱۰ (آخر)

یونگی تمام آن شب را نخوابید.

کنار جیمین نشسته بود، بدون اینکه حرف بزند. فقط گاهی نگاهش می‌کرد.

چیزی در وجودش می‌جنگید. دیواری که دو سال پیش بعد از تصادف کشیده شده بود، داشت ترک برمی‌داشت.

صبح شد.

جیمین از خواب پرید. دید یونگی هنوز همان جا نشسته، خسته، با چشمانی قرمز.

یونگی گفت: «اون حلقه کجاست؟»

جیمین نفهمید. «کدوم حلقه؟»

«توی خواب دیدم. حلقه‌ای دست تو بود. ساده، ارزون. پشتش نوشته بود... یه چیزی.»

جیمین نفسش را حبس کرد.

آهسته دستش را برد زیر بالش. آن جا، توی یک پارچه‌ی کوچک پیچیده شده بود.

حلقه را درآورد. همان حلقه. دو سال بود هیچ وقت از او جدا نمی‌شد.

یونگی گرفت. انگشتش را روی پشت حلقه کشید.

حک شده بود: «J & Y, Forever»

زمین زیر پایش لرزید.

فلش. فلش. فلش.

باران. کلیسای کوچک. دو شمع. جیمین با موهای خیس. خنده. بوسه. قول. بعد... نور. بعد... تصادف. بعد... هیچی.

یونگی دستش را گذاشت روی سرش. صورتش درهم رفت.

«جیمین... من... دارم می‌بینمش... بارون... تو خندیدی... گفتم نترس...»

جیمین زانو زد جلویش. دستش را گرفت.

«آره، یونگی. تو گفتی تا آخر خط باهات می‌مونم. من موندم. تو اما منو فراموش کردی.»

یونگی نگاه کرد به چشمان جیمین.

برای اولین بار در دو سال، آن نگاه سرد نبود.

شکسته بود. پر از حسرت. پر از درد. پر از عشق گمشده‌ای که تازه پیدایش کرده بود.

«ببخش. ببخش که خریدمت. ببخش که یادت نبود. ببخش که...»

جیمین نگذاشت تمام کند. بغلش کرد.

یونگی محکم چسبید. طوری که انگار اگر رها کند، دوباره همه چیز را فراموش می‌کند.

چند هفته بعد، یونگی پیش روانشناس رفت. جلسه‌های درمانی، دارو، خاطره‌های پراکنده. همه چیز به آسانی برنگشت. اما مهمترین چیز برگشت: اسم جیمین توی قلبش.

یک روز، یونگی جیمین را برد به همان کافه‌ی قدیمی. کافه‌ای که جیمین در آن کار می‌کرد و به دام افتاد.

این بار اما کافه تعطیل بود. رامین رفته بود. خبری از گی‌بار نبود.

یونگی جلوی همه، در همان جایی که جیمین را دزدیده بودند، زانو زد.

حلقه را درآورد. همان حلقه، اما تمیز شده بود. نو به نظر می‌رسید.

«جیمین، من نمی‌دونم همه‌ی خاطراتم برمی‌گرده یا نه. اما می‌دونم که بدون تو، هیچ چی از زندگی یادم نمیاد که ارزش داشته باشه. دوباره با من ازدواج می‌کنی؟ این بار نه مخفی. این بار جلوی همه.»

جیمین گریه کرد. همان گریه‌ی همیشگی، اما این بار از ته دل خندید.

«آره. بله. هزار تا بله.»

و این بار، هیچ تصادفی، هیچ فراموشی، هیچ فروشی نمی‌تونست از هم جدا شان کند.

چون بعضی عشق‌ها حتی از فراموشی هم قوی‌ترند.

پایان.
دیدگاه ها (۲)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱سه ماه از تولد جونگ کوک گذشت.عم...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۹یونگی پشت در اتاق جیمین ماند....

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۸یونگی در نشیمن ایستاده بود و ...

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط