سنگینی نگاهت را در امتداد این قصه

سنگینی نگاهت را در امتداد این قصه
فقط نگاه من حس میکند.
درگذر سخت زمان
گاهی معنای نگاهت پنهان میشود
پنهان میشود که بشکنم که باور کنم نبودنت را
من اما ، خودم را فریب میدهم
شاید اینبار پایان داستانمان شیرین باشد
در حسرت پایان شیرین هستم نمی خواهم باور کنم
دل تنهای من در کران بی کران ها، در بطن شکفته احساسم
به دنبال مرهم می گشت .

خواستی با بودنت نشکنم ....
نمی دانستی با رفتنت میشکنم
رفتی اما شکستم ...
رفتن ات
عجیب بوی دوستت دارم ،
بوی عشق می داد!
دیدگاه ها (۴)

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

#Textکندن نگاهم از او کسی که اخیرا در بطن وجودم آشیانه کرده ...

ع بالی حبیبیع بالی حبیبی ع بالی حبیبیدر فکر منی ای عشق من در...

ع بالی حبیبیع بالی حبیبی ع بالی حبیبیدر فکر منی ای عشق من در...

يک قصه روزي و ساعتي آغاز مي شود و بعد از اتفاقات تلخ و شيري...

داداش اکرم مرتب تهدید میکرد و میکند که هرویین در خانه میگذار...

درد به استخوانم رسیده، اما هنوز خودم را نباخته‌ام و روزگار ر...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

«بِسّـم‌رَبِّ‌ح‌ـسین"؏"»«ثانیه‌های پایانی ۱۴۰۴، زیر بارِ سنگ...

برای طو مینویسم جانانم دیگران هم بخوانند😍کیستی که من جز او ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط