{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه دل تنگ غروبی خفه بود

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا باز نگشتی دیگر؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
دیدگاه ها (۴)

بین من و توچهل زندان بودحیاط به حیاط زندانبا پرچم صلحی در دس...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط