{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من میخوانم تو که میدانی روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیر

من می‌خوانم، تو که می‌دانی، روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژ بالای این ملک را می‌خوانم. کتاب هم می‌خوانم. توی این‌ها که این حرف‌ها نیست. رادیو هم که مدام می‌گیرم. سلام صبح به خیر را هر روز صبح گوش می‌دهم. سر ساعت دو هم همین امروز اخبار را گرفتم. از صد یا هزار درجه زیر صفر هم باید بگذرد. دروغ نمی‌گوید این صفیه؟ بفرما، این هم مجله ی روشنفکری. این حرف‌ها نیست. نق البته می‌زنند ولی هیچکس نمی‌بینم بنویسد که دماوند صبح‌ها وقتی که خورشید هنوز پشت افق آن روبرو باشد، چه شکوهی دارد. مرده اند انگار، چسناله می‌کنند.

نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح اول وقت یکی تلفن کرد گفت: «دو تا جوان قرار گذاشته اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.» من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همینطور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلاً این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالیست. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دوتاشان نمی‌آیند روی این نیمکت زیر این پنجره ی ما بنشینند؟ دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد: «خوب چطوری؟»

و آن یکی بگوید: «خوبم.» و باز این یکی دور و برش را نگاه کند، دست بر چوب سرد نیمکت بکشد و بگوید: «خوبی؟» و دختر بگوید: «بد نیستم.» اشکم پاشید والله، خودت که دیدی. نگفتم بهت. ترسیدم که باز زنگ بزنی به این صفیه، یا زنگ بزنی به آن الدنگ بیغیرت که: «من از پس این باباتان بر نمی‌آیم.» گفتم دیر کردی، دلم شور زد.

دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود و هی دلم شور می‌زند برای آن صفیه و صدیقه حتی. دریغ از یک بند انگشت کاغذ. پسر کاکل به سرتان هم که دستش به دهنش می‌رسد، حتی وقت نمی‌کند هفته ای یکبار تلفن بکند که: «چطوری بابا؟»

کی بود زنگ زد؟ گفتم: «چطوری بابا؟»

گفت: «من خوبم، می‌سازم. تو چطوری؟ هنوز هم ماهیگیری می‌روی؟» گفت: «ساعت خواب بابا.»
دیدگاه ها (۴)

ببین طوووووووووووووووووووووواینقدر تکرار ت میکنم که بگی جانم...

Djuna Barnes, 1892 - 1982Three paces down the shore, low sou...

درقحطی نیشابور، چهل شبانه ‌روز گشتم….نه در هیچ مکانی صدای اذ...

A true friend is always there for youA true friend will help...

با دیدن تو زندگیم زیر رو شد (پارت 5)لیا: یهو 4 تا دختر جلو ...

دختری ۱۰ ساله در رودخانه غرق شد 😭💔که یکی از اقوام ما می شد ...

black flower(p,335)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط