باور کَس نشود قصه ی بیماری دل

باور کَس نشود قصه ی بیماری دل
تا گرفتار نگردد به گرفتاری دل

من و دل زار چنانیم که شب ها نکنند
مردم از زاری من خواب و من از زاری دل

دل من روز نیاساید از این چشم پر آب
چشم من شب نکند خواب ز بیماری دل

دل گرانم ز غم دهر بیاور ساقی
قدحی چند ز می بهر سبکباری دل

بسکه از زلف تو دلهای پریشان جمعست
شانه را راه درو نیست ز بسیاری دل

چون نگهدارم ازآن رشک پری دل که رفیق
پیش او حد بشر نیست نگهداری دل
دیدگاه ها (۱۱)

آنکه ناید به دلش رحم ز بیماری دلکِی به یاد آیدش از حال گرفتا...

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا رامددی که چشم مستت به خمار کش...

ای لب میگون تو هم شکر و هم شرابوی دل پر خون من هم نمک و هم ک...

ای ز لعلت قیمت یاقوت پستسنبلت را دستهٔ گل زیر دستراست کرد ای...

چشم بیمار تو شد باعث بیماری مابه مسیحا نرسد فکر پرستاری ماتا...

چشم بیمار تو شد باعث بیماری مابه مسیحا نرسد فکر پرستاری ماتا...

یارب آشفتگی زلف به دستارش دهچشم بیمار بگیر و دل بیمارش دهتا ...

- یارب آشفتگی زلف به دستارش ده                              ...

📜#غزلیات#عارف_قزوینی#غزل_پنجمگر مراد #دل خود حاصل از اختر نک...

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟یا چو من هجر تو را هیچ گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط