{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وئول بلند شد و اومد پیشم

وئول بلند شد و اومد پیشم
£ جناب مین بااجازه همسرتون رو قرض میگیرم باید بریم شرکت کار داریم
+ کار؟ رئیس دو تا شرکت اینجان دقیقا چه کاری؟
£ خب.... پنی عزیز طراحی های بورام رو به فنا داده... باید بریم درستش کنیم
+ چیییییی؟؟؟؟؟؟ من دو هفته برای اون چهار تا طرح وقت گذاشته بودم
£ خب الان ترکیده
+ بدون توجه به چهره متعجب یونگی و جیهوپ با سرعت جت رفتم توی اتاقم و کمد لباسم رو باز کردم... یه تیپ لش مشکی زدم و بعد از گذاشتن کلاهم روی سرم اومدم پایین... داشتم میرفتم بیرون که...
& هوی هوی کجا؟
بورام « جیهوپ اون طراحی های کوفتی رو اخر هفته باید ارائه بدیم!
- وقت میگیریم! لازم نیست به خودت فشار بیاری.... جفتتون صبر کنید لباسمون رو عوض کنیم بیایم
+ اخه
- بورام!
+ کلافه رفتم توی محوطه و نشستم روی تاب توی محوطه... تا آخر هفته چهار روز بیشتر وقت نداشتیم و حتی اگه تمام شبانه روز طراحی میکردم به جلسه و رونمایی آخر  هفته نمیرسید... با اومدن یونگی و جیهوپ و وئول بلند شدم و رفتم پیششون
& درستش میکنیم... پس نگران نباش
+ نمیشه برادر من... نمیشه...
- وقت برای حرف زدن زیاده! فعلا بریم شرکت... دست بورام رو گرفتم سوار ماشین شدیم.... میدونستم اگه اونو به حال خودش میزاشتیم از خودش میگذشت تا طراحی ها رو به موقع تحویل بده... پس گفتم « بورام.... فکر اینکه شب توی شرکت بمونی رو از سرت بیرون کن... استراحت برای تو واجبه
+ تو هم فقط ساز مخالف بزن
- جرعت داری سرپیچی کنی؟
+ میدونی که چقدر لجبازم
- منم بلدم چطور گربه های لجباز رو رام کنم
+ با حرفی که زد کلاهم رو روی چشمم کشیدم و توی صندلیم فرو رفتم.... یقینا رفتن روی مخ یونگی لذت بخش ترین کار دنیا بود اما.... اگه اون روی سگش رو بالا میوردم اوضاع خراب میشد... پس چیزی نگفتم تا اینکه به شرکت رسیدیم
~با ورودشون به شرکت همه بلند شدن و تعظیم کردن... برای جیهوپ و یونگی این یه اتفاق طبیعی و پیش پا اوفتاده بود اما وجود یه نفر توی سالن باعث تعجب چهار نفرشون شد! دشمن همیشگی جیهوپ و یونگی و رئیس شرکت رقیب کیم سو هیون! پسر مغرور و سردی که توی چشماش چیزی جز  سرما و شرارت دیده نمیشد!
£ ا.. این اینجا چی میخواد؟
√ اوه چه عجب رأسای شرکت تشریف اوردن!
- فرمایش؟ یقینا برای دید و بازدید نیومدی اینجا!
√ یونگیا این طرز برخورد با یه مهمون نیستا
&  شاید بقیه ندونن اما خودت خوب میدونی که بین ما چیزی جز تنفر و دشمنی نیست... پس کارت رو بگو و برو... خوش ندارم توی هوایی نفس بکشم که تو اونجایی


💖 این چند روز اصلا حال او کردن پست ندارم دیگه طرفدارانی این فیک توی پیوی جرم دادن تا بزارم 💖







🌼شرطا🌼
💖۱۵💖🌼لایک🌼
💖۱۰💖🌼کامنت🌼
💖۵💖🌼 بازنشر🌼





امیدوارم خوشتون اومده باشه ممنون میشم لایک و کامنت بزاری 💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼💖🌼
دیدگاه ها (۷)

پیجمو خصوصی کنم؟

سلام خوشملا 💖💖💖💖💖 پوستر فیلک عوض شد 🌼🌼🌼🌼🌼 و اینکه من تا ۱۲ خ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟨 گوشیم زنگ خورد گوشی رو از کیفم در آوردم دیدم یه تلفن ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟪لایه ای از موهاش رو پشت، گوشش فرستاد و سرش رو خم کرد ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑧من موندم و یه حلقه با طرح گربه و گونه ای که به خاطر ب...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑦~از حق نمیگذشتن بورام طراح بینظیری بود... با صدای در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط