{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۷ | سایه‌ای از گذشته

صبح اون روز، برخلاف همیشه، عمارت پارک ساکت بود.

نه صدای رفت‌وآمد محافظ‌ها می‌اومد، نه صدای دستور دادن‌های آت توی راهروها.

همه منتظر بودن.

چون همه می‌دونستن یه اتفاقی افتاده.

پارک آت دیگه فقط دنبال دشمن بیرونی نبود...

اون حالا به گذشته‌ی خودش شک کرده بود.

---

آت توی اتاق پدرش ایستاده بود.

مرد پشت میزش نشسته بود و همین که نگاه دخترش رو دید، فهمید دیگه نمی‌تونه چیزی رو پنهون کنه.

آت آروم گفت:

ـ «بیست سال پیش چی شد؟»

پدرش چند لحظه سکوت کرد.

ـ «درباره چی حرف می‌زنی؟»

آت یه پرونده روی میز گذاشت.

ـ «درباره مادرم.»

چند ثانیه سکوت.

ـ «درباره شبی که مرد.»

چهره‌ی مرد برای یه لحظه عوض شد.

آت همون تغییر کوچیک رو دید.

همین براش کافی بود.

ـ «تو یه چیزی می‌دونی.»

پدرش یه نفس عمیق کشید.

ـ «آت... بعضی حقیقت‌ها بهتره همون زیر خاک بمونن.»

چشم‌های آت سرد شد.

ـ «من تمام عمرم کنار یه قبر زندگی کردم. فکر نکنم چیزی بدتر از اون وجود داشته باشه.»

---

اون طرف شهر...

جئون جونگکوک هم داشت گذشته‌ی خاندان خودش رو بررسی می‌کرد.

اون وارد اتاقی شد که سال‌ها هیچ‌کس اجازه نداشت بره داخلش.

اتاق پدرش.

بین مدارک قدیمی، یه دفتر چرمی پیدا کرد.

صفحه‌ی اول فقط یه جمله داشت:

«اگه یه روز بچه‌هامون حقیقت رو فهمیدن، یعنی دیگه خیلی دیر شده.»

جونگکوک اخم کرد.

«بچه‌هامون؟»

یعنی پدرش و خاندان پارک...

از قبل همدیگه رو می‌شناختن.

---

شب...

آت و جونگکوک توی یه خونه‌ی امن همدیگه رو دیدن.

هیچ محافظی اونجا نبود.

فقط خودشون بودن و حقیقتی که کم‌کم داشت نزدیک می‌شد.

جونگکوک دفتر رو روی میز گذاشت.

آت هم پرونده رو کنارش گذاشت.

هر دو چند لحظه به مدارک خیره شدن.

بعد آت گفت:

ـ «پدرهامون فقط رقیب هم نبودن.»

جونگکوک ادامه داد:

ـ «اونا یه راز مشترک داشتن.»

سکوت.

همون لحظه صدای باز شدن در اومد.

هر دو سریع برگشتن.

اما کسی داخل نیومد.

فقط یه پاکت روی زمین افتاده بود.

---

آت پاکت رو برداشت.

داخلش یه عکس قدیمی بود.

عکس دو تا خانواده...

اما چیزی که شوکه‌شون کرد، مردی بود که وسط عکس ایستاده بود.

مردی که هر دو خاندان سال‌ها فکر می‌کردن دشمنشونه.

اون زنده بود.

پشت عکس هم نوشته شده بود:

«قاتل واقعی هنوز نفس می‌کشه.»

---

جونگکوک آروم گفت:

ـ «پس کسی که دنبالش بودیم... نمرده بوده.»

آت عکس رو محکم توی دستش گرفت.

ـ «و تمام این سال‌ها نزدیکمون بوده.»

همون موقع گوشی آت زنگ خورد.

شماره ناشناس.

این بار خودش جواب داد.

صدای یه مرد آروم از پشت خط اومد:

«بالاخره فهمیدی، پارک آت.»

آت با خونسردی پرسید:

ـ «تو کی هستی؟»

مرد جواب داد:

«کسی که مادرت و خواهر جونگکوک رو ازتون گرفت.»

سکوت.

چشم‌های آت و جونگکوک هم‌زمان تغییر کرد.

مرد ادامه داد:

«اما قبل از اینکه به من برسین... باید بفهمین چرا پدرهاتون اجازه دادن این اتفاق بیفته.»

تماس قطع شد.

---

اون شب، برای اولین بار...

دو نفر از قدرتمندترین آدم‌های دنیای مافیا فهمیدن شاید بزرگ‌ترین دشمنشون، کسی نباشه که سال‌ها باهاش جنگیدن.

شاید کسی باشه که تمام این سال‌ها حقیقت رو ازشون پنهون کرده.

و حالا...

وقت روبه‌رو شدن با گذشته رسیده بود.

پایان پارت هفتم...

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

پیوند خون و اختیارپارت ۸ | انتخابی میان خون و حقیقتصبح زود، ...

بانو فالو شه؟ @a04190921

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط