{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۵ | اعتمادی که ترک برداشت

باران شدیدی می‌بارید.

صدای قطره‌ها روی شیشه‌ی اتاق کار آت، تنها صدایی بود که سکوت سنگین عمارت را می‌شکست.

عکس مادرش هنوز روی میز بود.

آت بارها آن جمله را خوانده بود.

«قاتل را در خانه‌ات پیدا کن.»

اما این جمله بیشتر از اینکه جواب باشد، یک تهدید بود.

او به آرامی عکس را برداشت.

سال‌ها بود که فکر می‌کرد دشمنش را می‌شناسد.

سال‌ها بود که تمام مسیر زندگی‌اش فقط یک هدف داشت...

پیدا کردن کسی که مادرش را از او گرفته بود.

اما حالا...

شاید تمام این سال‌ها دنبال آدم اشتباهی گشته بود.

---

در اتاق مخفی زیر عمارت پارک...

آت پرونده‌های قدیمی را یکی‌یکی بررسی می‌کرد.

صفحه‌ها پر از اسم‌هایی بودند که سال‌ها پیش از بین رفته بودند.

اما یک اسم، باعث شد دستش متوقف شود.

کانگ سونگ.

مردی که از کودکی کنارش بود.

مردی که بعد از مرگ مادرش، یکی از کسانی بود که بیشتر از همه از آت مراقبت کرده بود.

آت برای چند لحظه فقط به آن نام نگاه کرد.

نه...

نمی‌توانست باور کند.

اما در دنیای او، باور کردن یعنی ضعیف شدن.

و پارک آت هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد احساساتش تصمیم بگیرند.

---

همان شب، جونگکوک وارد عمارت پارک شد.

بدون اطلاع قبلی.

محافظ‌ها با دیدنش آماده شدند، اما آت اجازه داد وارد شود.

وقتی وارد اتاق شد، آت پشت پنجره ایستاده بود.

جونگکوک گفت:

ـ «تو هم فهمیدی، نه؟»

آت آرام برگشت.

ـ «چی رو؟»

ـ «اینکه دشمن ما از چیزی که فکر می‌کردیم نزدیک‌تره.»

سکوت بینشان افتاد.

برای اولین بار، آن دو نفر نه مثل دو رئیس مافیا...

بلکه مثل دو آدم زخمی روبه‌روی هم ایستاده بودند.

جونگکوک جلوتر آمد.

ـ «من یک عمر فکر کردم فقط برای انتقام خواهرم زندگی می‌کنم.»

آت نگاهش کرد.

ـ «و حالا؟»

جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.

ـ «حالا فکر می‌کنم شاید کسی ما را از کودکی به سمت یک مسیر خاص هل داده.»

آت چیزی نگفت.

اما حرفش را فهمید.

چون خودش هم همین حس را داشت.

---

ناگهان صدای آژیر خطر در عمارت پیچید.

یکی از محافظ‌ها با عجله وارد شد.

ـ «خانم پارک! یکی وارد بخش خصوصی عمارت شده.»

آت و جونگکوک همزمان حرکت کردند.

وقتی به اتاق مدارک رسیدند...

همه‌چیز به هم ریخته بود.

اما هیچ چیزی دزدیده نشده بود.

به جز یک پرونده.

پرونده قتل مادر آت.

---

آت پرونده خالی را نگاه کرد.

چشمانش سردتر شد.

ـ «او دنبال حقیقت نیست.»

جونگکوک پرسید:

ـ «پس دنبال چیه؟»

آت جواب داد:

ـ «او می‌خواهد ما هیچ‌وقت حقیقت را پیدا نکنیم.»

در همان لحظه، صدای پیامی از گوشی جونگکوک آمد.

یک شماره ناشناس.

یک عکس.

عکس آت و جونگکوک در باغ، چند روز قبل.

و زیر آن نوشته شده بود:

"شما دو نفر نباید کنار هم قرار می‌گرفتید."

جونگکوک گوشی را پایین آورد.

آت آرام گفت:

ـ «پس از ازدواج ما می‌ترسد.»

جونگکوک نگاهش کرد.

ـ «یا از چیزی که بعد از آن کشف می‌کنیم.»

---

نیمه‌شب...

کانگ سونگ در یک ساختمان متروکه ایستاده بود.

مردی روبه‌رویش گفت:

ـ «هنوز هم می‌خواهی نقش آدم وفادار را بازی کنی؟»

سونگ سکوت کرد.

مرد لبخند زد.

ـ «فراموش نکن... اگر آت حقیقت را بفهمد، اولین کسی که نابود می‌شود تویی.»

چشمان سونگ برای لحظه‌ای لرزید.

اما قبل از اینکه جواب دهد...

صدایی از پشت سر آمد.

ـ «پس بالاخره پیدات کردم.»

سونگ برگشت.

آت آنجا ایستاده بود.

نگاهش آرام بود...

اما خطرناک‌تر از هر فریادی.

ـ «حالا می‌خوام بدونم، سونگ... تو کنار من بودی یا کنار دشمنم؟»

پایان پارت پنجم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

پیوند خون و اختیارپارت ۴ | خیانت نزدیک‌تر از همیشهسه روز از ...

سناریو تصویریپارت 2جونگکوک+آتکپی ممنوع ❌ هرکس کپی کنه گزارش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط