مادر به خیمه و دو جوانش به قتلگاه

مادر به خیمه و دو جوانش به قتلگاه

پا می کشند راه نفس باز وا کنند

در آخرین نفس که نفس بر لب آمده

می خواستند مادر خود را صدا کنند

اما ز خیمه گاه نیامد به جای او

زود آمدند تا سرشان را جدا کنند

عباس اگر نبود که چیزی نمانده بود

می خواستند هر چه که تیغ است جا کنند
دیدگاه ها (۱)

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصابر رخت نظاره‌ها را لغزش از ج...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش اول)

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_47فصل بیستم | ک...

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط