{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عمارت عشق]

[عمارت عشق]
part: 3
کنار اون پسر مو سیاه،یه دختر با موهای قهوه ای مثل موهای دازای راه میرفت.
_«اکوتاگاوا کی اهمیت میده؟؟ برام مهم نیست من اونو میخوام!!»
مو سیاهه رو بهش کرد.
اکوتاگاوا:«به نظرت اینکه روی کسی که قراره وارث خاندان اوسامو رو بدنیا بیاره خامه بریزی کار درستیه هومیکا؟»
دختره بهش رو کرد.
_«اره....اون زنیکه یجوری به دازای میچسبه انگار چیه...خودتم میدونی دازای مث صگ از من میترسه!!»
بعد صدای دازای اومد.
دازای:«هویج کجایی؟»
بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم و دیدم که یوری رو کنار زده میخواستم بخندم دیدم ممکنه سوئ تفاهم بشه پس نخندیدم.
رفتیم به یه اتاق اون پسره و اون دختر اونجا بودن دختره پاهاشو انداخته بود رو میز منم سمت راست دازای نشسته بودم و اون سمت چپ دازای همون لحظه که در باز شد یه سطل خامه ی کیک ریخته شد رو یوری! دازای نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده و دختره هم پشت سرش خندید بعد پاشد رفت و وقتی از کنارش رد میشد زمزمه کرد. «هر*زه خانم یادت باشه تو متاهلی!» از اونجا دور شد همون لحظه یوری گفت «هومیکا!!! میکشمت!»
پس اسمش هومیکاست ولی لباسش خیلی باز بود. شلوارک کوتاه و پیرهن استین دار ولی از بالای سینه تموم میشه و پیرهن هم از یکم بالای نافشه و یه قلاده داره البته مثل مال من نیست یه بیل بیلک داره که اون بیل بیلک نوک تیزه. چه استایلی! قشنگ مافیایه!
چویا:«اسمش چیه؟»
دازای:«هومیکا اوسامو! دختر عمومه و فعلا ملکه ی خاندان اوسامو!»
چویا:«چند سالشه؟»
دازای:«واقعا بگم؟»
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.
دازای:«15.... پونزده سالشه!»
خشکم زد. پونزده سالشه و ملکه ی خاندان؟؟؟ واقعا باورم نمیشه....خوشبحالش.
یوری:«هی زنیکه برو یجای دیگه بشین!! پیش نامزد من نباش!!!»
چویا:«هوم؟»
یوری:«نشنیدی چی گفتم!!؟؟»
جلو اومد و موهامو گرفت کشید. که همون لحظه...
_«زورت به من نمیرسه سر بقیه خالی میکنی جـ*ـنـ*ـده؟!»
یوری با ترس رفت عقب و همین که عقب عقب میرفت افتاد زمین و رو زمین عقب عقب رفت البته چند تا تار مو از موهای من تو دستش بود.
هومیکا:«ببینم....مو نارنجی حالت خوبه؟ موهاتو کشید؟ عجب جنــ*ــده ای....دازای نامزدت خیلی داره اذیتم میکنه....» رفت سمت یوری و نشست جلوش و یه سیلی محکم محکم خوابوند رو گوشش که گوشش سرخ شد. دلم خنک شد. هومیکا دستمو گرفت و گفت «اسمت چیه؟!» خیلی باهام مهربون حرف میزد.
چویا:«ناکا... ناکاهارا...چویا...ناکاهارا چویا !»
هومیکا:«چرا با لکنت میگی؟ نترس کاریت ندارم!»
یه لبخند چشم بسته زد خیلی دوست داشتنی بود همون لحظه دازای بلند شد و گفت «هومیکا دنبالم بیا!»
و رفت بیرون اتاق. هومیکا هم دستمو ول کرد و گفت «الان میام چویا‌‌! »
رفتن بیرون و چند دقیقه دیگه برگشتن هومیکا سرخ شده بود. زبونش بند اومده بود یعنی دازای چیکار کرده؟ لباسشم نا منظمه نکنه.....نه نه چویا فکر بد نکن!
.
.
.
ادامه؟
#عمارت‌ـ‌عشق
دیدگاه ها (۰)

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

[عمارت عشق] part: 2 به سمت اون خانم رفتم. چویا:«خانم دازای س...

من پارت هارو پاک میکنم و با کاور جدید میزارم....تا فردا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط