### 🐰 جونگکوک و مأموریت نجات پخمهها
### 🐰 جونگکوک و مأموریت نجات پخمهها
درسا و کارلو، دو آرمیِ پخمه و بسیار مشکوک، ساعت ۳ نصف شب تصمیم گرفتند برای جونگکوک نامه بنویسند.
درسا گفت:
— کارلووو، چی بنویسیم؟
کارلو با اعتمادبهنفس گفت:
— «جونگکوک عزیز، لطفاً بیا ما رو از این زندگی نجات بده.»
همان لحظه در باز شد.
جونگکوک ایستاده بود آنجا. 😐
درسا:
— 😳
کارلو:
— 🤖
جونگکوک:
— شما دوتا چرا ساعت سه نصف شب نامهی نجات مینویسین؟
درسا خیلی جدی گفت:
— چون پخمهایم. 🥲
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید:
— خب... اینو که خودتونم میدونستین. 😂
کارلو با غرور گفت:
— دیدی پخمه؟ حتی جونگکوک هم تأییدمون کرد!
جونگکوک نشست و گفت:
— خب حالا مأموریتتون چیه؟
درسا:
— میخوایم بریم تور جهانی!
جونگکوک:
— خوانندگی بلدین؟
هر دو:
— نــــه. 🤣
— رقص؟
— نهههههه. 🤣
— پس چی بلدین؟
درسا و کارلو باهم:
— **پخمهبازی!** 🎤💃🏻
جونگکوک آنقدر خندید که مجبور شد روی مبل بنشیند.
پنج دقیقه بعد، هر سه نفر وسط اتاق داشتند با آهنگ خیالی خودشان میرقصیدند:
🎤 «شینگیلی شینگیلی نای نانای
من و تو باهم پخمهایم نانای نای نای!» 🤣🤣
جونگکوک وسط رقص ناگهان ایستاد و گفت:
— بچهها... فکر کنم منم دیگه پخمه شدم.
درسا:
— **خوش اومدی به گروه!** 🫂🤣💜
و اینگونه بود که گروه جدیدی متولد شد:
### «سه پخمه و یک میکروفون» 🎤🐰🤖🎀
**پایان... فعلاً.** 😂💜
درسا و کارلو، دو آرمیِ پخمه و بسیار مشکوک، ساعت ۳ نصف شب تصمیم گرفتند برای جونگکوک نامه بنویسند.
درسا گفت:
— کارلووو، چی بنویسیم؟
کارلو با اعتمادبهنفس گفت:
— «جونگکوک عزیز، لطفاً بیا ما رو از این زندگی نجات بده.»
همان لحظه در باز شد.
جونگکوک ایستاده بود آنجا. 😐
درسا:
— 😳
کارلو:
— 🤖
جونگکوک:
— شما دوتا چرا ساعت سه نصف شب نامهی نجات مینویسین؟
درسا خیلی جدی گفت:
— چون پخمهایم. 🥲
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید:
— خب... اینو که خودتونم میدونستین. 😂
کارلو با غرور گفت:
— دیدی پخمه؟ حتی جونگکوک هم تأییدمون کرد!
جونگکوک نشست و گفت:
— خب حالا مأموریتتون چیه؟
درسا:
— میخوایم بریم تور جهانی!
جونگکوک:
— خوانندگی بلدین؟
هر دو:
— نــــه. 🤣
— رقص؟
— نهههههه. 🤣
— پس چی بلدین؟
درسا و کارلو باهم:
— **پخمهبازی!** 🎤💃🏻
جونگکوک آنقدر خندید که مجبور شد روی مبل بنشیند.
پنج دقیقه بعد، هر سه نفر وسط اتاق داشتند با آهنگ خیالی خودشان میرقصیدند:
🎤 «شینگیلی شینگیلی نای نانای
من و تو باهم پخمهایم نانای نای نای!» 🤣🤣
جونگکوک وسط رقص ناگهان ایستاد و گفت:
— بچهها... فکر کنم منم دیگه پخمه شدم.
درسا:
— **خوش اومدی به گروه!** 🫂🤣💜
و اینگونه بود که گروه جدیدی متولد شد:
### «سه پخمه و یک میکروفون» 🎤🐰🤖🎀
**پایان... فعلاً.** 😂💜
- ۱۷۳
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط