عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۷
صبح روز بعد، خورشید آرام از پشت پنجرهی اتاق میتابید و نورش روی صورت خوابآلود کوک میرقصید. من همچنان توی تخت دراز کشیده بودم و بهش نگاه میکردم، به اون آرامشی که فقط کنار او داشتم.
کوک با صدای خمیازه گفت:
— خب، بیب... خواب خوبی داشتی؟
لبخند زدم و گفتم:
— با تو همیشه بهترین خوابها رو دارم.
دستش رو کشیدم و گفتم:
— درباره دیروز... قولت منو حسابی آروم کرد. میخوام بدونی هنوز برای من خیلی مهمه که بدونم ما با هم چه مسیری رو طی میکنیم.
کوک سرش رو نزدیک آورد و لبش رو روی پیشونیم گذاشت:
— بیب، ما مسیر خودمون رو با هم میسازیم. هر قدمی که برداریم، با هم و برای همدیگهست.
از تخت بلند شدم و با هیجان گفتم:
— پس بذار امروز رو خاص کنیم. یه روز فقط مال خودمون، بدون فکر به هیچ چیز دیگه.
کوک خندید و گفت:
— باهات موافقم. امشب هم که قراره دوباره پاستا درست کنم، فقط این بار بدون سس محرمانه!
با خنده گفتم:
— پس بیا شب یه کار جدید کنیم! من و تو تو آشپزخونه. ببینیم کی میتونه بهتر درست کنه.
او با چشمای درخشان گفت:
— معلونه ازم میبازی، بیب. ولی من حاضرم امتحان کنم.
رفتین بیرون کارامون رو کردین کوک رفت سرکارش منم همینطور و اومد دنبالم رفتیم عمارت.
شب شده بود و نور کمرنگ لامپهای آشپزخونه، فضا رو پر کرده بود. کوک با دقت و تمرکز داشت پاستا رو هم میزد. بوی سس مخصوص و سبزیجات تازه فضا رو پر کرده بود. من هم داشتم سس مخصوصم رو آماده میکردم و هر از گاهی نگاهی به کوک میانداختم؛ لبخند مهربونش وقتی به غذا و کارش علاقه نشون میداد، برام جذاب بود.
ناگهان دستش رو گذاشت روی شونهام و با اون صدای گرم و آرامشبخش گفت:
— بیب، حتی وقتی داری میجنگی با غذا، عاشقتم.
خندیدم و گفتم:
— خب معلومه، تو که استادِ عشق ورزیدنی. اما حواست باشه، این سس من طعمی داره که تا همیشه یادته!
کوک با چشمهایی که برق میزد گفت:
— قول میدم تا همیشه این طعم رو تو قلبم حفظ کنم.
وقتی غذا آماده شد، نشستیم کنار هم. نور ملایم سقف و صدای آرام موسیقی در پسزمینه، باعث شده بود لحظهها پر از آرامش و معنی باشن. قاشقها رو تو دست گرفتیم و همزمان شروع کردیم به خوردن. طعم غذا نه تنها خوشمزه بود، بلکه پر از احساسی بود که فقط وقتی با عشق درست بشه، قابل درکه.
کوک نگاهم کرد و با لبخند خاصی گفت:
— بیب فکنم ازت باختم.
سرم رو گذاشتم روی شونهش، لبخند زدم و گفتم:
— معلومه من با عشق اینو برای ددیم درست کردم. برای توام محشره. ولی به من نمیرسه.
کوک آروم دستشو کشید روی موهام و گفت:
— بیب الان چی گفتی؟ و اینکه پاستای من هم خوشمزه هست منم با عشق برات درست کردم ولی برای تو خوشمزه تره.
_اره من عاشق پاستات شدم اولین پاستا بعد از پاستای خودم،و پرسیدی چی گفتم گفتم برای ددیم با عشق درست کردم.(لبخند شیطونی)
کوک سریع نزدیک لبای ات شد و میبوسید
بعد چند دقیقه با صدای موبایل کوک بوسه رو قطع کردن کوک موبایل رو برداشت و با نگاه به صفحه خواست خاموش کنه که..
گفتم:
— جواب بده، شاید اتفاقی افتاده.
کوک تماس رو گرفت و با صدایی جدی اما آرام حرف زد. بعد از چند دقیقه گفت:
— یه موضوع کاری مهم پیش اومده. باید برم ولی اول اینو کامل میخورم.
نگران شدم اما سعی کردم آرامشمو حفظ کنم.
— باش منم میخورم،تموم شد منو بزار عمارتمون.
_نمیمونی پیشم شب.
_نه عزیزم فردا کار دارم و هنوز دوست پسرمی.
کوک گفت:
— ولی به زودی دیگه دوست پسرت نیستم و همیشه پیش خودمی.
_باش.باش بخور فقط.
کوک میخنده
بعد چند دقیقه آماده میشن و میرن کوک ات رو میزاره خونشون و خودشم میره پیش ته.
پارت ۳۷
صبح روز بعد، خورشید آرام از پشت پنجرهی اتاق میتابید و نورش روی صورت خوابآلود کوک میرقصید. من همچنان توی تخت دراز کشیده بودم و بهش نگاه میکردم، به اون آرامشی که فقط کنار او داشتم.
کوک با صدای خمیازه گفت:
— خب، بیب... خواب خوبی داشتی؟
لبخند زدم و گفتم:
— با تو همیشه بهترین خوابها رو دارم.
دستش رو کشیدم و گفتم:
— درباره دیروز... قولت منو حسابی آروم کرد. میخوام بدونی هنوز برای من خیلی مهمه که بدونم ما با هم چه مسیری رو طی میکنیم.
کوک سرش رو نزدیک آورد و لبش رو روی پیشونیم گذاشت:
— بیب، ما مسیر خودمون رو با هم میسازیم. هر قدمی که برداریم، با هم و برای همدیگهست.
از تخت بلند شدم و با هیجان گفتم:
— پس بذار امروز رو خاص کنیم. یه روز فقط مال خودمون، بدون فکر به هیچ چیز دیگه.
کوک خندید و گفت:
— باهات موافقم. امشب هم که قراره دوباره پاستا درست کنم، فقط این بار بدون سس محرمانه!
با خنده گفتم:
— پس بیا شب یه کار جدید کنیم! من و تو تو آشپزخونه. ببینیم کی میتونه بهتر درست کنه.
او با چشمای درخشان گفت:
— معلونه ازم میبازی، بیب. ولی من حاضرم امتحان کنم.
رفتین بیرون کارامون رو کردین کوک رفت سرکارش منم همینطور و اومد دنبالم رفتیم عمارت.
شب شده بود و نور کمرنگ لامپهای آشپزخونه، فضا رو پر کرده بود. کوک با دقت و تمرکز داشت پاستا رو هم میزد. بوی سس مخصوص و سبزیجات تازه فضا رو پر کرده بود. من هم داشتم سس مخصوصم رو آماده میکردم و هر از گاهی نگاهی به کوک میانداختم؛ لبخند مهربونش وقتی به غذا و کارش علاقه نشون میداد، برام جذاب بود.
ناگهان دستش رو گذاشت روی شونهام و با اون صدای گرم و آرامشبخش گفت:
— بیب، حتی وقتی داری میجنگی با غذا، عاشقتم.
خندیدم و گفتم:
— خب معلومه، تو که استادِ عشق ورزیدنی. اما حواست باشه، این سس من طعمی داره که تا همیشه یادته!
کوک با چشمهایی که برق میزد گفت:
— قول میدم تا همیشه این طعم رو تو قلبم حفظ کنم.
وقتی غذا آماده شد، نشستیم کنار هم. نور ملایم سقف و صدای آرام موسیقی در پسزمینه، باعث شده بود لحظهها پر از آرامش و معنی باشن. قاشقها رو تو دست گرفتیم و همزمان شروع کردیم به خوردن. طعم غذا نه تنها خوشمزه بود، بلکه پر از احساسی بود که فقط وقتی با عشق درست بشه، قابل درکه.
کوک نگاهم کرد و با لبخند خاصی گفت:
— بیب فکنم ازت باختم.
سرم رو گذاشتم روی شونهش، لبخند زدم و گفتم:
— معلومه من با عشق اینو برای ددیم درست کردم. برای توام محشره. ولی به من نمیرسه.
کوک آروم دستشو کشید روی موهام و گفت:
— بیب الان چی گفتی؟ و اینکه پاستای من هم خوشمزه هست منم با عشق برات درست کردم ولی برای تو خوشمزه تره.
_اره من عاشق پاستات شدم اولین پاستا بعد از پاستای خودم،و پرسیدی چی گفتم گفتم برای ددیم با عشق درست کردم.(لبخند شیطونی)
کوک سریع نزدیک لبای ات شد و میبوسید
بعد چند دقیقه با صدای موبایل کوک بوسه رو قطع کردن کوک موبایل رو برداشت و با نگاه به صفحه خواست خاموش کنه که..
گفتم:
— جواب بده، شاید اتفاقی افتاده.
کوک تماس رو گرفت و با صدایی جدی اما آرام حرف زد. بعد از چند دقیقه گفت:
— یه موضوع کاری مهم پیش اومده. باید برم ولی اول اینو کامل میخورم.
نگران شدم اما سعی کردم آرامشمو حفظ کنم.
— باش منم میخورم،تموم شد منو بزار عمارتمون.
_نمیمونی پیشم شب.
_نه عزیزم فردا کار دارم و هنوز دوست پسرمی.
کوک گفت:
— ولی به زودی دیگه دوست پسرت نیستم و همیشه پیش خودمی.
_باش.باش بخور فقط.
کوک میخنده
بعد چند دقیقه آماده میشن و میرن کوک ات رو میزاره خونشون و خودشم میره پیش ته.
- ۳.۶k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط