عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۶

چند دقیقه‌ای تو سکوت گذشت. فقط صدای موزیک ملایم ماشین شنیده می‌شد و حرکت آروم شهر. کوک با یه دست فرمون رو گرفته بود و دست دیگه‌ش هنوز رو رونم بود. حس گرمای وجودش، حتی وقتی حرف نمی‌زد، آرومم می‌کرد.

یه‌دفعه برگشت سمتم و گفت: — بیب، امشب شام خونه‌ی من. خودم درست می‌کنم.

لبخند زدم. — چه عجب. قراره سم خورمون کنی؟

چشمک زد: — قراره عاشق‌ترت کنم.

چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: — کوک؟

— جانم؟

— اگه یه روز مجبور شی بین من و شغلت یکی رو انتخاب کنی، چی‌کار می‌کنی؟

اون لحظه فقط نگام کرد. چشماش یه جور خاصی برق می‌زد. ماشین رو کنار خیابون متوقف کرد، دستمو گرفت و آروم گفت: — اگه روزی برسه که بودن با تو، حتی یه درصد بخواد به خطر بیفته... قسم می‌خورم بدون هیچ درنگی، شغلمو می‌ذارم کنار.

قلبم لرزید. هیچ‌وقت انقدر مطمئن از عشق کسی نشده بودم. فقط تونستم با صدای گرفته بگم: — دیوونه‌ام می‌کنی...

اون دستمو بوسید. — دیوونگی، پیش تو آرزوعه بیب.

خندیدم، همون‌طور که اشکامو یواشکی پاک می‌کردم.

اون شب، شام درست کرد. پاستا با سس مخصوص خودش. کلی هم تلاش کرد که خوشمزه دربیاد، و خب... خیلی خوشمزه تر شده بود.

وسط غذا خوردن، یهو گفت: — یه قول بهم بده.

— چی؟

— هر وقت آماده شدی برای ازدواج... خودت بهم بگو. نمی‌خوام بهت فشار بیارم. فقط می‌خوام بدونم یه روزی... توی لباس عروس، روبه‌روم وایمیستی.

لبخند زدم. دلم لرزید. اما هنوز نمی‌تونستم جواب قطعی بدم. فقط رفتم سمتش، پیشونیشو بوسیدم و گفتم: — وقتی اون روز بیاد، خودم حلقه‌تو دستت می‌کنم.

و اون‌طوری، شبمون با صدای خنده و گرمای عشق، آروم تموم شد.
دیدگاه ها (۴)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۷صبح روز بعد، خورشید آرام از پشت پنجر...

عشقای من برای ادامه رمان باید یکم فکر بکنم ممنون میشم منتظر ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۵دو ماه بعد...یونا و جون‌هو کلی از ته...

رفیقمون رو حمایت کنید.@baran-babaei92

خوشگلا قراره یه کاری کنم می خوام براتون یک سناریوی کوتاه با ...

نام:وقتی پسر داییت بود و بعد از ۱۵ سال دیدیش پارت:۸امشب تپش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط