{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق مافیایی 🔪🩸🖤

عشق مافیایی 🔪🩸🖤

پارت :۱۰
ویو لارا : رسیدم دم در عمارت و از ماشین پیاده شدم. رفتم تو که دیدم تهیونگ روی مبل نشسته. عجیبه چرا سرکار نیست ؟! از روی مبل بلند شدو اومد سمتم . چرا هروقت میخواد بیاد سمتم احساس میکنم میخواد یه کاری بکنه .

ویو تهیونگ: اومد خونه به نظر راضی میومد .
رفتم سمتش و جلوی روش وایسادم و گفتم :

+ چیشد برادر خانمم راضی شد ؟! البته اگه نمیشد هم من کار خودمو میکردم .

- هی راجب داداشم درست حرف بزن اونم میتونه درمورد ازدواج خواهرش نظر بده بعدشم اون حرفی نداشت فردا دعوتش کردم بیاد اینجا هم ترو ببینه هم چند روز بمونه پیشم دلم براش تنگ شده.

+ اشکال نداره ولی ما دو روزه دیگع عروسیمونه در جریان هستی دیگع ؟

- بله درجریانم و اشکال نداره بیاد اینجا با وجود اون عروسی میکنیم مگه چیه ؟!

+ منظور من اون نیست صددرصد که برادر خانمم باید باشه منظورم اینه که باید پیشش ادای مرغ های عاشق رو در بیاریم و تو مشکلی نداری ؟! ( شاید بگید از کجا تهیونگ فهمید که سوهوک نمیدونه این ازدواج اجباریه . باید بگم بادیگاردی که اونجا بود همه چیز رو ضبط کرد و برای تهیونگ فرستاد . )

- نه ندارم ولی تو هم هوا برت نداره فقط ادای عاشق هارو در میاریم همین و باید بدونی که من ازت متنفرم ( شما خیلی گوه خوردید 😂🤬)

ویو نویسنده ( خودم ) : تهیونگ به دخترک نزدیک شد و زیر گوشش نفس زد و گفت :

+ ادم نمیتونه از شوهرش متنفر باشه که بیب .

- من میتونم .

+ میدونستی من خیلی خوب میتونم ادم هارو تنبیه کنم ؟

دخترک ترسید و عقب رفت ولی تهیونگ بازم نزدیک سد و گفت :

+ ولی تنبیه خانمم فرق داره . اون تنبیه د#رد داره ولی این یکی لذ 😈🔞 ( استغفرالله 😂😂😂)

دختر صورتش قرمز شد و سرشو انداخت پایین . تهیونگ تک خنده ی جذابی کرد که دل هر دختری رو میبرد ولی دل دختر غصه ی ما رو نه و گفت :

+ البته این تنبیه وقتی انجام میشه که دختر من کار بدی انجام بده ولی اگه انجام نده کاری باهاش ندارم البته به غیر از ساختن بچه 😈🔞 ( تهیونگ تو هم فاز برت داشته ول کن دختر و الان سکته میدی داره اب میشه 😂

دختر که از اسم جدیدش ( دختر من ) خوشش اومد به روی خودش نیورد ولی توی دلش اینطوری بود که این چرا منو هر دقیقه یه چیزی صدا میزنه ( بیب، خانمم، همسرم، دختر من ، اگه یادتون باشه )
تهیونگ پوزخندی زد و از اونجا به محل کارش رفت . دختر هم با دلی اشوب به سمت اتاقش رفت .

ویو لارا: رفتم لباسمو عوض کردم ( عکس میزارم ) و نشستم روی تختم و روش ولو شدم و یه یک ساعتی فکر کنم توی اکسپلور بودم .

دیگه فکر کنم ساعت ۷ میشه . رفتم پایین و دیدم اجوما داره میز رو میچینه . با خودم گفتم اینا چرا یه بار نیستن یه بار هستن ! (توضیح میدم)
رفتم سر میز که اجوما گفت :

# عه دخترم چه زود اومدی . حالا که اومدی میشه بری به ارباب بگی بیاد برای شام ؟!

- چشم اجوما .

رفتم بالا و در زدم رفتم تو که دیدم روی میز با چشمای خسته داره به چند تا برگه نگاه میکنه . گفتم :

-اجوما میگه بیاید برای شمام اومدم صداتون کنم .

+ برو بشین سر جای که گفتم الان منم میام .

هووف این چرا منو ول نمیکنه باشه بابا میدونم باید کجا بشینم . میدونم توی این امارت حرف حرف توعه نمیخواد بکوبی توی صورتم . رفتم سر جام که دیدم از پله ها اومد پایین و نشست سر جای همیشگیش .
همینطوری داشتیم غذا میخوردیم که یادم اومد سوالمو از تهیونگ بپرسم .

- میگم میتونم یه چیزی بپرسم ؟!

+ جانم ؟!

- چه جنتلمن ( توی دلش )

- میگم چرا ندیمه ها فقط وقت نهار و شام اینجان ؟

+ چون خوشم نمیاد زیاد عمارتم شلوغ باشه .

- اها باشه .

همینجوری داشتیم غذا میخوردیم که یهو ...


ببینید با کی قراره اشنا بشید . 😂
حدس بزنید کیه . حتما بگید میخونم کامنتارو
دیدگاه ها (۰)

استایل لارا برای خونه .

عشق مافیایی 🔪🩸🖤پارت :۱۱ویو لارا : داشتیم غذا میخوردیم که یهو...

بچها مشکلی پیش اومده الان ادامه ی فیک رو نمیزارم ولی شب اخر ...

عشق مافیایی 🔪🩸🖤 پارت:۹ ویو لارا: از خواب بیدار شدم و رفتم سر...

part26 عشق پنهان《ویو ات》با جونگ کوک شروع کردیم به جمع کردن و...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط