p
p14
در همون لحظه در اتاق باز میشه و جونگکوک وارد اتاق میشه
مهناز .ااااا جونگکوک تو اینجا چیکار میکنی
کوک. اگه بفهمم کسی به اتد به غیراز من بگه که من مافیام زنده زنده اتیشتون میزنم و میکشمتون فهمیدید(داد)
مهناز. ب..ب..بله
کوک. خوبه
کوک رفت بیرون تو اتاق ات
کوک در رو باز کرد و رفت تو اتاق
ات. یه در بزن
کوک. دوست ندارم
ات. دست تو که نیست هروقت رفتی خونه خودت بعد اینطور بیا تو اتاق
کوک. همین الانم اگه یکم اراده کنم خونه خودم میشه ها
ات. فعلا که نشده
کوک. ببند فعلا تو
ات. ولش چیکار داری
کوک. هیچی پدربزرگت گفت که تو باید بیای خونه من زندگی کنی وسایلت رو جمع کن فردا من ساعت ۱۰صبح میام سراغت
ات. برا چی ما که هنوز ازدواج نکردیم
کوک به من دیگه ربط نداره من رفتم دیگه
ات. بری که برنگردی(اروم)
کوک. شنیدم
ات.گفتم که بشنوی
کوک.ایش گفتم که بشنوی گگگگگ
کوک رفت بیرون
پرش به فردا
ات ویو
با آلارمگوشیم چشمام رو باز کردم و از خولب بیدار شدم ساعت ۸بود جای زخمم بهتر شده بود بلند شدم و رفتم یه حمام 20مینی بعد زخمم رو دوباره بستم و لباس پوشیدم و وسایلم رو جمع کردم ساعت 9 که شد رفتم پایین و یکم صبحونه خوردم کسی خونه نبود مهناز.یورنا و یونجی رفتن بیرون و بقیه هم رفتن کارا شرکت رو انجام بدن صبحونه که خوردم زنگ در خونه رو زدن رفتم در رو باز کردم اون اون کوک بود
در همون لحظه در اتاق باز میشه و جونگکوک وارد اتاق میشه
مهناز .ااااا جونگکوک تو اینجا چیکار میکنی
کوک. اگه بفهمم کسی به اتد به غیراز من بگه که من مافیام زنده زنده اتیشتون میزنم و میکشمتون فهمیدید(داد)
مهناز. ب..ب..بله
کوک. خوبه
کوک رفت بیرون تو اتاق ات
کوک در رو باز کرد و رفت تو اتاق
ات. یه در بزن
کوک. دوست ندارم
ات. دست تو که نیست هروقت رفتی خونه خودت بعد اینطور بیا تو اتاق
کوک. همین الانم اگه یکم اراده کنم خونه خودم میشه ها
ات. فعلا که نشده
کوک. ببند فعلا تو
ات. ولش چیکار داری
کوک. هیچی پدربزرگت گفت که تو باید بیای خونه من زندگی کنی وسایلت رو جمع کن فردا من ساعت ۱۰صبح میام سراغت
ات. برا چی ما که هنوز ازدواج نکردیم
کوک به من دیگه ربط نداره من رفتم دیگه
ات. بری که برنگردی(اروم)
کوک. شنیدم
ات.گفتم که بشنوی
کوک.ایش گفتم که بشنوی گگگگگ
کوک رفت بیرون
پرش به فردا
ات ویو
با آلارمگوشیم چشمام رو باز کردم و از خولب بیدار شدم ساعت ۸بود جای زخمم بهتر شده بود بلند شدم و رفتم یه حمام 20مینی بعد زخمم رو دوباره بستم و لباس پوشیدم و وسایلم رو جمع کردم ساعت 9 که شد رفتم پایین و یکم صبحونه خوردم کسی خونه نبود مهناز.یورنا و یونجی رفتن بیرون و بقیه هم رفتن کارا شرکت رو انجام بدن صبحونه که خوردم زنگ در خونه رو زدن رفتم در رو باز کردم اون اون کوک بود
- ۳۳.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط