p
p27
که همون لحظه ات دراتاق رو باز کرد
ات:چیشده؟ من میترسم!
کوک:مثل اینکه بهمون حمله کردن میری تو اتاق و درم قفل میکنی فهمیدی؟
ات:پس توچی؟
کوک. به تو ربطی نداره
کوک خواست بره ات دستش رو از پشت گرفت
کوک برگشت
ات:مواظب خودت باش
کوک دستش رو از دست ات جدا کرد
کوک. مواظب هستم
و رفت(فیلم هندی باشه؟)
ات ویو
از این رفتارش خیلی ناراحت شدم مگه چیکارش کردم من اونو دوست دارم حتی اگه با قیمت جونم تمام بشه
رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم نشستم روی تخت یک ساعت گذشت یاد اجوما و هانا افتادم در اتاق رو باز کردم و رفتم پایین تو آشپزخونه زیر کابینت بودن رفتم پیششون
ات:اجوما هانا یااا بیاین پیش من
اجوما:دخترم تو اینجا چیکار میکنی برو تو اتاقت
ات:هانا اجوما شما برید تو اتاق من تا منم الان میام
هانا:ات خطرناکه کجا میخوای بری من میترسم اگه تو بری
ات:جایی نمیرم شما برید
اجوما:باشه دخترم مواظب باش
ات:باش
ادامه ویو ات
بعد. از اینکه اجوما و هانا رو فرستادم تو اتاقم از پنجره بزرگ خونه بیرون دیدم همه مشغول تیراندازی و جنگ باهم بودن چشمم خورد به یه مردی که با تفنگش نشونه گرفته روی بدن کوک و کوک حواسش نیست منم نگارانش شدم پس تصمیم گرفتم با تمام سرعتم به سمت در خونه رفتم در قفل بود در رو باز کردم و
که همون لحظه ات دراتاق رو باز کرد
ات:چیشده؟ من میترسم!
کوک:مثل اینکه بهمون حمله کردن میری تو اتاق و درم قفل میکنی فهمیدی؟
ات:پس توچی؟
کوک. به تو ربطی نداره
کوک خواست بره ات دستش رو از پشت گرفت
کوک برگشت
ات:مواظب خودت باش
کوک دستش رو از دست ات جدا کرد
کوک. مواظب هستم
و رفت(فیلم هندی باشه؟)
ات ویو
از این رفتارش خیلی ناراحت شدم مگه چیکارش کردم من اونو دوست دارم حتی اگه با قیمت جونم تمام بشه
رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم نشستم روی تخت یک ساعت گذشت یاد اجوما و هانا افتادم در اتاق رو باز کردم و رفتم پایین تو آشپزخونه زیر کابینت بودن رفتم پیششون
ات:اجوما هانا یااا بیاین پیش من
اجوما:دخترم تو اینجا چیکار میکنی برو تو اتاقت
ات:هانا اجوما شما برید تو اتاق من تا منم الان میام
هانا:ات خطرناکه کجا میخوای بری من میترسم اگه تو بری
ات:جایی نمیرم شما برید
اجوما:باشه دخترم مواظب باش
ات:باش
ادامه ویو ات
بعد. از اینکه اجوما و هانا رو فرستادم تو اتاقم از پنجره بزرگ خونه بیرون دیدم همه مشغول تیراندازی و جنگ باهم بودن چشمم خورد به یه مردی که با تفنگش نشونه گرفته روی بدن کوک و کوک حواسش نیست منم نگارانش شدم پس تصمیم گرفتم با تمام سرعتم به سمت در خونه رفتم در قفل بود در رو باز کردم و
- ۳۶.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط