{عشق پارانوئیده}
{عشق پارانوئیده}
part19
اسلاید ۲ لباس ات
اسلاید ۳ لباس جونکوک
با دامن بلند صورتی و کت صورتی آستین کوتاه و کفش های هم لباس اش پوشیده بود به خودش تویه آینه نگاه کرد موهای افشون اش برای اولین دفعه زیبا بودن زیرآبی با خودش زمزمه کرد
ات : کاره درستی کردم که قبول کردم
با اومدن جونکوک نگاهش رو از آینه گرفت و به جونکوک دوخت اون با کت شلوار سفید و موهای بلند مشکی لبخندی زد و سمتش اومد
جونکوک : بریم
ات : اوهم
هردو سمته ماشین رفتن و سوار شدن در طول راه دسته ات رو گرفته بود همینکه رسیدن کلیسا از ماشین پیاده شدن جونکوک دسته ات رو گرفت و هر دو وارده کلیسا شدن پدر روحانی سمتشون اومد بعد از گذاشت ادایه احترام رفتن جلو ...........
جلوی کلیسا نشستن ات مثله همیشه سکوت کرده بود تا آینه با گذاشته شدن دست جونکوک رویه شانه اش از افکارش بیرون اومد
جونکوک : بریم خونه
ات : خونه؟
جونکوک : آره خونه ما
دست ات رو دوباره گرفت سمته ماشین رفتن و سوار شدن .........
رویه مبل نشسته بود و به اطراف خونه نگاه میکرد تا اینکه جونکوک با دوتا لیوان قهوه سمتش اومد و کنارش نشست
جونکوک : قهوه تو بخور سرد میشه
ات : خیلی ممنونم
لیوان قهوه رو برداشت و جرعه ای ازش نوشید دوباره لیوان قهوه رو گذاشت رویه میز با اضطراب و استرس چرخید سمته جونکوک و لب زد
ات : تو که از ازدواج با من پشیمون نیستی
جونکوک لبخندی زد و قهوه رو گذاشت رویه میز نزدیک اش تا حدی که که نفس هایش پوست صورته ات رو قلقلک میداد با دوتا انگشت هایش چونه ات رو گرفت بی وقفه لب هایش را گذاشت رویه لب های دختره به عمیقی میبوسید اش جوری که طعمش تویه دهنش بمونه
بعد از بوسه طولانی ازش جدا شد دختره شوکه بهش خیره شده بود
جونکوک : هیچوقت پشیمون نمیشم ..
part19
اسلاید ۲ لباس ات
اسلاید ۳ لباس جونکوک
با دامن بلند صورتی و کت صورتی آستین کوتاه و کفش های هم لباس اش پوشیده بود به خودش تویه آینه نگاه کرد موهای افشون اش برای اولین دفعه زیبا بودن زیرآبی با خودش زمزمه کرد
ات : کاره درستی کردم که قبول کردم
با اومدن جونکوک نگاهش رو از آینه گرفت و به جونکوک دوخت اون با کت شلوار سفید و موهای بلند مشکی لبخندی زد و سمتش اومد
جونکوک : بریم
ات : اوهم
هردو سمته ماشین رفتن و سوار شدن در طول راه دسته ات رو گرفته بود همینکه رسیدن کلیسا از ماشین پیاده شدن جونکوک دسته ات رو گرفت و هر دو وارده کلیسا شدن پدر روحانی سمتشون اومد بعد از گذاشت ادایه احترام رفتن جلو ...........
جلوی کلیسا نشستن ات مثله همیشه سکوت کرده بود تا آینه با گذاشته شدن دست جونکوک رویه شانه اش از افکارش بیرون اومد
جونکوک : بریم خونه
ات : خونه؟
جونکوک : آره خونه ما
دست ات رو دوباره گرفت سمته ماشین رفتن و سوار شدن .........
رویه مبل نشسته بود و به اطراف خونه نگاه میکرد تا اینکه جونکوک با دوتا لیوان قهوه سمتش اومد و کنارش نشست
جونکوک : قهوه تو بخور سرد میشه
ات : خیلی ممنونم
لیوان قهوه رو برداشت و جرعه ای ازش نوشید دوباره لیوان قهوه رو گذاشت رویه میز با اضطراب و استرس چرخید سمته جونکوک و لب زد
ات : تو که از ازدواج با من پشیمون نیستی
جونکوک لبخندی زد و قهوه رو گذاشت رویه میز نزدیک اش تا حدی که که نفس هایش پوست صورته ات رو قلقلک میداد با دوتا انگشت هایش چونه ات رو گرفت بی وقفه لب هایش را گذاشت رویه لب های دختره به عمیقی میبوسید اش جوری که طعمش تویه دهنش بمونه
بعد از بوسه طولانی ازش جدا شد دختره شوکه بهش خیره شده بود
جونکوک : هیچوقت پشیمون نمیشم ..
- ۲۸.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط