#دوپارتی🦋
#دوپارتی🦋
پارت¹
ات روزه سختی رو توی مدرسه گذرونده بود...انقدر خسته بود که توان راه رفتن نداشت... چشماش از شدت سختگی داشت سیاهی میرفت...بلخره با هزار بدبختی به خونه رسید و قبل از اینکه در بزنه خودشو جم کرد...اون قلب مهربونی داشت و نمیخاست کسی نگران شه..بلخره در زد و سونی( مامانش) در رو باز کرد
سونی: سلاممم عزیزم بلخره اومدی
ات با لبخند و مهربونی لب زد
ات: سلامممم مامانیییییی
ات وارد خونه شد...بعد از چند مین جیمین اومد
ات: سلامممم باباییییی
جیمین: سلامممم عزیزممم
سونی غذایی که آماده کرده بود رو روی میز گذاشت و همه نشستن و شروع کردن به غذا خوردن... مثله همیشه کلی سوال توی سر جیمین بود و لب زد
جیمین: مدرسه چطور بود؟
ات با یکمی مکث لب زد
ات: عالییی بوددد
داشت دروغ میگفت... همیشه این کارو میکرد.. همیشه تظاهر میکرد که همه چیز عالیه
جیمین: دوستات چطورن ؟
ات: هوممم خوبن..اونا خیلی مهربونن
ات لبخند پررنگی زد...لبخندی که هزاران درد توش پنهان شده بود
جیمین: درسات چطورن؟
سونی: جیمین شی ولش کن بزار استراحت کنه
جیمین: مادمازلم من فقط دارم سوال میپرسم
جیمین نگاش رفت روی ات و منتظر جوابش بود
ات: اومم خب خوبه
جیمین: ولی معلمت اینو نگفت
ات رنگش پرید...یادش رفته بود تو امتحانش گند زده...با لکنت لب زد
ات: ح...ح.... حتماً اشتباه کرده
سونی میخاست بحث رو عوض کنه
سونی: راستی جیمین یادم رفت بپرسم توی شرکت چطور میگذره هوم؟
جیمین به سونی یه نگاه کرد و لب زد
جیمین: چرا داری بحثو عوض میکنی هوم؟
سونی چیزی برای گفتن نداشت...جیمین دوباره نگاهشو به ات داد و لب زد
جیمین: اون یکی از بهترین معلماس و هیچوقت اشتباه نکرده
ات دست از غذا خوردن برداشت و سرش پایین بود..جیمین محکم به میز زد و لب زد
جیمین: پس توی اون مدرسه کوفتی چه غلطی میکنی هاااا؟؟؟؟
سونی: جیمین لطفاً بس کن
جیمین: عشقم لطفاً دخالت نکن نمیخام ناراحتت کنم
سونی دوباره ساکت شد...هیچ راهی نبود که دخترشو نجات بده
جیمین: جواب سوالمو بدهههه( عربدع)
ات ساکت بود برعکس هرروزی...یه بغضه خیلی بدی گلوشو چنگ میزد و باعث میشد نتونه جایی رو ببینه...جیمین دیگه تحمل نکرد رفت سمته ات و چونشو محکم گرفت و به سمته خودش آورد....با دیدن وضعش خشکش زد..ات هیچوقت گریه نمیکرد
ات: م..من نابود شدم
جیمین: منظورت چیه ؟؟
ات دیگه نتونست تحمل کنه...انگار تمامه سال ها فقط منتظرع این لحظه بود...همه وجودش دیگه خسته شده بود...که یهو.....
خماریییییییی 😁
پارت¹
ات روزه سختی رو توی مدرسه گذرونده بود...انقدر خسته بود که توان راه رفتن نداشت... چشماش از شدت سختگی داشت سیاهی میرفت...بلخره با هزار بدبختی به خونه رسید و قبل از اینکه در بزنه خودشو جم کرد...اون قلب مهربونی داشت و نمیخاست کسی نگران شه..بلخره در زد و سونی( مامانش) در رو باز کرد
سونی: سلاممم عزیزم بلخره اومدی
ات با لبخند و مهربونی لب زد
ات: سلامممم مامانیییییی
ات وارد خونه شد...بعد از چند مین جیمین اومد
ات: سلامممم باباییییی
جیمین: سلامممم عزیزممم
سونی غذایی که آماده کرده بود رو روی میز گذاشت و همه نشستن و شروع کردن به غذا خوردن... مثله همیشه کلی سوال توی سر جیمین بود و لب زد
جیمین: مدرسه چطور بود؟
ات با یکمی مکث لب زد
ات: عالییی بوددد
داشت دروغ میگفت... همیشه این کارو میکرد.. همیشه تظاهر میکرد که همه چیز عالیه
جیمین: دوستات چطورن ؟
ات: هوممم خوبن..اونا خیلی مهربونن
ات لبخند پررنگی زد...لبخندی که هزاران درد توش پنهان شده بود
جیمین: درسات چطورن؟
سونی: جیمین شی ولش کن بزار استراحت کنه
جیمین: مادمازلم من فقط دارم سوال میپرسم
جیمین نگاش رفت روی ات و منتظر جوابش بود
ات: اومم خب خوبه
جیمین: ولی معلمت اینو نگفت
ات رنگش پرید...یادش رفته بود تو امتحانش گند زده...با لکنت لب زد
ات: ح...ح.... حتماً اشتباه کرده
سونی میخاست بحث رو عوض کنه
سونی: راستی جیمین یادم رفت بپرسم توی شرکت چطور میگذره هوم؟
جیمین به سونی یه نگاه کرد و لب زد
جیمین: چرا داری بحثو عوض میکنی هوم؟
سونی چیزی برای گفتن نداشت...جیمین دوباره نگاهشو به ات داد و لب زد
جیمین: اون یکی از بهترین معلماس و هیچوقت اشتباه نکرده
ات دست از غذا خوردن برداشت و سرش پایین بود..جیمین محکم به میز زد و لب زد
جیمین: پس توی اون مدرسه کوفتی چه غلطی میکنی هاااا؟؟؟؟
سونی: جیمین لطفاً بس کن
جیمین: عشقم لطفاً دخالت نکن نمیخام ناراحتت کنم
سونی دوباره ساکت شد...هیچ راهی نبود که دخترشو نجات بده
جیمین: جواب سوالمو بدهههه( عربدع)
ات ساکت بود برعکس هرروزی...یه بغضه خیلی بدی گلوشو چنگ میزد و باعث میشد نتونه جایی رو ببینه...جیمین دیگه تحمل نکرد رفت سمته ات و چونشو محکم گرفت و به سمته خودش آورد....با دیدن وضعش خشکش زد..ات هیچوقت گریه نمیکرد
ات: م..من نابود شدم
جیمین: منظورت چیه ؟؟
ات دیگه نتونست تحمل کنه...انگار تمامه سال ها فقط منتظرع این لحظه بود...همه وجودش دیگه خسته شده بود...که یهو.....
خماریییییییی 😁
- ۵۶۲
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط