{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آشناهای غریب همیشه زیادند

آشناهای غریب همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست ولی نیست

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی

که:
یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

خرد نشد.....
دیدگاه ها (۳)

نه ...همین که هستی کافی نیست!نمی دانی این فقط بودنهایت چقدر...

حالا نمیدونم کجـــاے کـــار میــلنگـد؟؟؟مــن زیــادے دوستتــ...

من دل به غم تو بسته دارم ای دوستدرد تو به جان خسته دارم ای د...

وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد،هیچ فاصله ای دور نیست،هیچ زمانی...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط